انجمن دوستداران ایران یک یک سازمان غیردولتی (NGO) است که با هدف معرفی پتانسیل بالای ایرانیان مقیم و حمایت از حضور و سرمایه گذاری آنان در کشور تاسیس شده است.
ادامه مطلب
تلاشی برای مثبت اندیشی و حرکت
انجمن دوستداران ایران یک یک سازمان غیردولتی (NGO) است که با هدف معرفی پتانسیل بالای ایرانیان مقیم و حمایت از حضور و سرمایه گذاری آنان در کشور تاسیس شده است.
ضمن عرض تسلیت به مناسبت درگذشت هنرمند محبوب کشورمان ٬ خسرو شکیبائی توجه شما رو به مطلب کاملی که دوست خوبم محمد علی خبیر در وبلاگش در مورد این عزیز تازه گذشته درج کرده جلب میکنم.
محمد علی خبیر: به اطلاع دوستان و هنرمندان مي رسانم كه خسرو سينماي ايران هنوز زنده است.هنرمند هرگز نمي ميرد.
خسرو سينماي ايران:چهره مهربانت،صداي ماندگارت و بازيهاي بي نظيرت هرگز از ذهن سينما دوستان ايران زمين فراموش نخواهد شد.روحت قرين رحمت حضرت دوست باد.
در انتها هم پیشنهاد میکنم زیبا ترین دیالوگهایی که از این هنرمند عزیز به یاد دارید برای ما هم بنویسید.
با کمی تاخیر٬ ولادت امام اول شیعیان٬ علی (ع) به همه دوستدارانش و به تمامی مردان محترم هم روزشون رو تبریک میگم.
راستش خیلی وقته که نمی تونم به سرعت گذشته مطلب جدیدی بنویسم اما این بار اگر نمی نوشتم احتمالا می ترکیدم.
نمی دونم در این چند روز و بویژه در سالروز ولادت حضرت علی (ع)٬ به برنامه های رادیو و تلویزیون توجه کردید یا نه؟
سوال من اینه که تهیه کنندگان محترم صدا و سیمای تنها کشور شیعه جهان٬چه جوری دلشون اومد که این همه برنامه تلخ و غمگینو تو یکی از شادترین روزهای ما پخش کنن؟
واقعا کی باید شادی کردن و شاد زیستن صحیح رو به مردم این مرز و بوم یاد بده؟ چه تفکری در پس این جور برنامه ریزی نهفته است؟
چرا باید همه اشکشون تو آستینشون باشه اما با هیچ بمب خنده ای نشه این مردمو خندوند؟
و تازه مسئله اینه که ما در دوره ای زندگی می کنیم که استعمار دیو سیرت تا بن دندان مسلح در کنار مرزهامون در کمین نشسته و با پیش قراولان فرهنگی سال هاست که فضای زیبای جامعمونو نشونه گرفته و به تعبیری ما مورد هجمه فرهنگی هستیم٬ پس چرا باید با کج سلیقگی فرصتهای بازتولید روحی و معنوی جامعه رو از دست بدیم؟!
یاد مرحوم شاملو به خیر که سروده بود:
عید مردماست دیو گله داره
دنیا مال ماست دیو گله داره
سفیدی پادشاست دیو گله داره
سیاهی رو سیاست دیو گله داره
...
1- اهمیت کار مورخان در چیست؟
2- صفات مورخان را برشمرید و به اختصار توضیح دهید.
3- با رسم نموداری مراحل مختلف تکامل روشهای ارتباطی انسانها را تا به امروز نشان دهید.
... مابقی در ادامه مطلب
چند روزه که دارم به یک مسئله مهم فکر می کنم. برام این سوال پیش اومده که چرا بعضی از آدم ها مسئولیتی رو قبول میکنن اما به جای اینکه به نحوه و کیفیت انجام کاری که به عهده گرفتن٬ فکر کنن٬ مدام به کیفیت کار دیگران و دخالت در حیطه اونها فکر میکنن؟ و چرا بعد از مواخذه شدن به دنبال هزاران دلیل و مقصر می گردن؟
به هرحال داشتن اخلاق حرفه ای و تعصب روی تخصص٬ گمشده ای است که یکی از مهمترین عوامل سخت شدن کار گروهی محسوب می شه. البته درایت مدیران در بهبود وضعیت و حاکم شدن روح جمعی می تونه تا حد زیادی عرصه رو بر این آسیب تنگ کنه ولی خلاف یک عادت فراگیر حرکت کردن خیلی سخت و تنش زاست.

«یک عاشقانه آرام. نادر ابراهیمی»
ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر و هفته زن بر همه مادران و بانوان ایرانی مبارک باد.
خوشبختانه این ترم هم تموم شدو تا روز امتحان٬ فشار کلاس از روی دوشم برداشته شده٬ اما خیلی خیلی سرم شلوغه.از همه دوستانی که کماکان به این صفحه سر می زنن به خاط کم کاریام عذر خواهی می کنم. راستش به تعدادی خبرنگار در حوزه های مختلف نیاز داریم که شاید به زودی در مورد علتش بیشتر بنویسم.
بنای حکومت بر سه اصل استوار است:« وفور خوراکی٬ سلاح کافی و اعتماد مردم. اگر یکی از این سه اصل را باید از دست داد٬ سلاح را فرو بگذاریم و اگر از اصل دیگری نیز باید چشم پوشید٬ از خوراکی بگذریم زیرا مرگ چون ناچار است چندان مهم نیست اما بدون اعتماد مردم هیچ حکومتی پایدار نمی ماند.
«کنفسیوس»
«علیرضا غفاری»
در لحظه شنیدن آزاد سازی خرمشهر٬ بُرد ایران در مقابل استرالیا در بازیهای مقدماتی جام جهانی٬ یا حتی همین چند روز پیش و پس از قهرمانی پرسپولیس٬ مردم ایران شادی کردن. اما هیچکدومش یه حال و هوارو نداشت. جنسشون٬ طعمشون٬ عطرشون٬ ماهیتشون و ... فرق می کرد٬ نه؟!
شاید خیلی ها نتونن این سه موقعیت رو با هم مقایسه کنن. حتی اگر هم بخوان٬ اصلا ندیدن که بتونن. باور کنید رسانه در خلق هیجان جادو میکنه. رادیو٬ این رسانه انفجاری٬ برای همیشه تاریخ تاج افتخار اعلام خبر آزاد سازی خرمشهر رو بر سر خواهد داشت. گرچه تلویزیون هم بیکار ننشسته بود و برنامه های فوق العاده ای رو به نمایش گذاشت. بارون شیرینی و نقل و شکلات٬ سراسر کوچه ها و خیابونا رو فرا گرفته بود و در اوج نگرانی ها و گرفتاری های ماحصل جنگ٬ پایکوبی و احساس غرور و عظمت ملی٬ در تک تک سلولهای بدن هر ایرانی حس می شدو روح همه رو نوازش می داد. هنگامه ای بود و خاطره ای که هرگز فراموش نخواهد شد.
اما سالها بعد جشن های شادی و سرور دیگه ای رو مردم ایران تجربه کردن. اونها همدر دل التهاب و نگرانی پدید اومدن. اینبار تلویزیون و کمی عقب تر از اون٬ رادیو٬ هیجان رو به درون جامعه تزریق می کردن. شاید از مدتها قبل گوشها به دهان مجریان و تحلیلگران سپرده شده بود و ریتم قلبها با لحن گویندگان تغییر میکرد. بُرد و باخت گلادیاتورهای جامعه مدرن در عرصه های بین المللی و ملی٬ به غرور و حیثیت مردم الصاق شده بود و تا حدی پیش رفت که در یکی از جریانات عده ای ذوق مرگ شدنو از شادی قلبشون ایستاد و در جریانی دیگه روح توده ایِ مردم هوادار٬ به خرابکاری و خشونت انجامید و شاید هم عده ای٬ از غم باخت دِق مرگ شدن. چیزایی که هرگز در حادثه اول اتفاق نیفتاد!
این گفت: عشق مثل سرخک میمونه. آدم یه بار تو عمرش میگیره و دیگه نمی گیره. اینقدر جوش می زنی و دون دونای مریضیت میریزه بیرون که تابلو می شی. همه می فهمنو خیلی ها هم ازت فاصله می گیرن. یه عالمه دستورالعمل هم دلسوزات بهت میدن که طبق اون پرهیزونه باید جلو بری تا بدتر نشیو زودترم خوب بشی. رسوائی و سینه چاکیو زردمبو شدن و اشکهایی که در فراغ یارت می ریزی از سرْ درونت همه رو آگاه میکنه و از همه مهمتر تو متعهدی ... تا آخر عمرت متعهدی. به خودش یا به خاطراتش. دیدی بعضیا چقدر ضاین؟! تا مثلا زنشون میمیره٬ می دوانو میرن خواستگاری یه بابای دیگه و هنوز چهلم زنِ خدابیامرز نشده٬ مجلس عقد و عروسیِ اینا براست. واقعا که آدم شاخاش میزنه بیرون....
اون هم گفت: اما به نظر من عشق مثل تبه. تو در گیر میشی با یکی که یه دفه یا یواشکی٬ پا گذاشته تو دلت، عواطفت، فکرت و روحو روانت. تا مدتی درگیرشی. بدون اون هیچ جا نمی ری و هیچ چیز نمی خوری٬ داری فکر میکنی٬ اونم هست. داری می خندی٬ اونم هست. داری هرکاری میکنی٬ اون هم هست. اما اومدیمو رفت٬ حالا دیگه حضوری نیست که تو تبی داشته باشی .... پس می ره تا وقتی که دوباره یکی دیگه بیادو پا بذاره....
این یه دفعه گفت: میگما این سوالت خیلی چند پهلو بود. تب و سرخک٬ مریضین. بیمارین. از ضعف و بی احتیاطی میان. درمون میشن٬ از بین می رن.چیکار داره به یه حس متعالی؟!
اون جواب داد: خوب آره. شاید. اما عشق هم یه جور بیماریه دیگه. برو تو لغت نامه ها بخون٬ می فهمی. حداقل یه جور جنونه. اما من این سوالو در مورد یکی از زوایای همین حس انسانی پرسیدم و جوابشم مهمه. شایدم خودم هم نمی دونم. آخه همه می گن عاشقن و دو روز بعدش هم عشقشون به شکست می رسه. بعد هرکی یه عکس العملی از خودش نشون میده. یکی هنوز عاشقه و در تب و تاب٬ که می بینی سِپتی سِمی گرفته و عاشق چار نفر دیگه هم شده. اون یکی تا معشوقش(!) می ذاره میره٬ یه لیست از معشوقای دیگه رو رو میکنه که تو نوبتن. یکی دیگه هم٬ یه روزی٬ یه جایی٬ یه گوشه چشمی دیده و عاشق شده و بعد... شده تارک دنیا. خوب حالا عشق تب بود یا سرخک؟
ادامه دارد....

این گفت: چرا سیاه پوشیدی؟ مگه نمی دونی در اسلام کراهت داره؟ ... این همه رنگ ... این همه زیبایی.... برو زرد بپوش... سفید بپوش... هم خوشگلن، هم مستحب! تازه دل بقیه هم وا میشه. حتی اگر عزادارم باشی دیگه بیشتر از حضرت زینب(س) بعد از وقایع کربلا که نیستی، هستی؟... میگن تیره ترین رنگی که پوشید، لاجوردی بود.
اون جواب داد: شاید حق با تو باشه اما الان فاطمیه ست. اینایی هم که میگی، خیلی هاش فرهنگیه. یعنی از جامعه ای به جامعه دیگه فرق میکنه. مثلا هندیا، رنگ سفید رو در عزاهاشون می پوشن! و تازه به زمان هم بستگی داره. راستش، وقتی می بینم که انگار داره همه چیز عادی میشه و خیلی ها بی توجهن، میگم خوب، شاید با دیدن پیراهن سیاه من یادشون بیفته، به این میگن ارتباط غیر کلامی، نمیگن؟
این دوباره گفت: به به! ارتباطاتتون مرتبط! چرا میگن... اما تو فکر نمی کنی باید خودت هم یادت باشه که ادعا و عملت باید به هم نزدیک باشه؟ نکنه نصفش یه جور باشه و نصف دیگش یه جور دیگه! اونوقت به این روابط میگن ریا، نمیگن؟!
این گفت: یه هفت هشت میلیونی جمع کردم٬ نمی دونم باهاش چیکار کنم که ارزشش از بین نره و کمی هم سود کنم. راستش٬ برای این مبلغ خیلی زحمت کشیدم٬ از خیلی چیزا چشم پوشی کردم و خون دلای زیادی خوردم. حالا هم با این اوضاع و احوال که این مبلغ به حساب نمی یاد. یادش به خیر یه موقعی٬ همین ده پونزده سال پیش٬ آرزو می کردیم کی میشه میلیونر بشیم٬ یه چند میلیونی داشته باشیمو اِل کنیمو بِل کنیم. اما حالا میلیاردرم بشی شاید صاحب یه واحد اپارتمان بشی! یعنی اصلا آرزوها دیگه دست نیافتنی به نظر میرسن.
اون بهش گفت: خوب بابا کاری نداره که! الان وقتشه. میدونی توی این سالا همه اینجوری به یه نون و نوایی رسیدن. من جای تو بودمو یه همچی پولی داشتم فوری میرفتم همشو برنج می خریدم. آخه داره گرون میشه. تا یه چند وقت دیگه شاید به دو سه برابر هم برسه. تو هم پولت دو سه برابر میشه دیگه.

این بهش گفت: ای بابا. اصلا از تو توقع نداشتم. فکر کردی من یه همچی آدمیم که این پولا از گلوم پایین بره؟! میدونی این پولا بوی خون میده. اگر من و امثال من٬ بریمو هی برنج بخریم٬ خوب هی گرون تر میشه چون تقاضا میره بالا و بازار گرمی میشه. اونوقت اون بدبختی که هفته ای یه بار برنج میخورده باید از کجاش بیاره و جواب زن و بچشو بده؟ حرفایی میزنیا!
خانم دکتری که در بیمارستان کار میکند، دختر جوانی که مواد میفروشد، زنی که وکیل است، دختری که بازیگر تئاتر است، خانمی که مهماندار هواپیماست، دخترکی که آواره خیابانهاست...
اینها و موارد مشابهاش، همه تصاویر نشان داده شده از زن است، در اکثر فیلمهایی که من و تو در ذهن داریم. فیلمهایی که قرار است گوشهای از زندگیمان را با دیدی ظریف و هنرمندانه روایت کند. و اگر بعد از دیدن چنین فیلمی، دنبال مصداق واقعی زن روایت شده بگردی، احتمالا باید بسیار در اطرافت جستجو کنی تا همچون او را بیابی. اما زنی که میرکریمی در آخرین اثرش به تصویر کشیده، زنی است که برای یافتن مصداق واقعیاش شاید حتا نیاز نداشته باشی از خانه هم خارج بشوی.

"به همین سادگی " رو میشه از مناظر مختلفی بررسی و تحلیل کرد. با نگاهی فرمال باید از نحوه کارگردانی٬ فیلم برداری٬ بازیگری٬ نور پردازی و ... صحبت کرد. با نگاهی فمنیستی هم باید به جایگاه زنان در این فیلم و جایگاهی که برای زنان در جامعه در نظر گرفته پرداخت. از زاویه نشانه شناختی هم٬ باز٬ المانهایی در خور توجه در این اثر - مانند هر اثر دیگری - میشه یافت.با تحلیلی مارکیسستی هم می توان به رابطه قدرت و فرهنگ چه در داخل متن و چه به عنوان متنی فرهنگی می توان به "فیلم منتخب سال" پرداخت. تحلیل محتوا و تحلیل گفتمان فیلم هم هر کدوم می تونند در صفحات متعددی٬ درج بشن. از عینک روانشناسان هم میشه به تحلیل روحی و روانی نویسنده و کارگردان به عنوان پدید آورندگان اثر و تک تک بازیگران فیلم به عنوان سوژه های مطرح شده در این فیلم نگاه کرد. برداشت هایی فرویدی یا یونگی نتیجه اینجوری نگاه کردنه....
از همه اینها که بگذریم هنوز این سوال برای من باقیه که انتهای فیلم به اعتقادات مذهبی "طاهره" ربط داشت یا به تعلیمات معلم شعرش؟! آیا در فیلم ما باید برداشت کنیم که هرکی هرچقدر هم بهت گند زد باید بخندیو بی خیال ازش عبور کنی -مثل اتفاقی که برای معلم شعر افتاد- یا اینکه اگر بنشینی قرآن بخونی٬ یاد می گیری که بسوزیو بسازیو دیده نشیو به چشم نیایو حتی در خونه و خونواده هم غریبه باشی٬ اما فقط تو٬ باشیو بی خیال بقیه؟!
اصلا٬ چرا باید در طول یک فیلم شاهد این باشیم که اطرافیان یک نفر هیچ توجهی بهش ندارن٬ استعدادهاشو نمی بینن٬ علاقه و عاطفشو در نظر نمی گیرن٬ توانمندی های اونو به بدترین شکلی بکار میگیرن اما خوشی و افتخارشون به چیزای دیگس٬ همه در گیر خودشونن و٬ فقط یک نفره که بی منت و توقع اونو٬ طاهره رو٬ می بینه و داره سعی میکنه که شکوفاش کنه٬ اما یکی دیگه٬ یه کلاغ٬ شاید٬ میادو به این "معلم" هم گند میزنه و میره. منظور سازندگان چیه؟ می خوان بگن قسمتو نمیشه تغییر داد؟!
ادامه دارد...


من به "همین سادگی" رو دو بار دیدم و "دایره زنگی" و "پا برهنه در بهشت" رو یکبار. به نظرم یه وجه مشترک هر سه تاشون داشتن. البته شاید وجوه مشترک زیادیو بشه بین اینها و یا هر چیز دیگری برشمرد. اما این سه فیلم که در ماه اول سال جدید اکران شدند و به ظاهر تم مشترک اجتماعی داشتند٬ از نظر محتوائی هم در یک جا به فصل مشترکی می رسیدند. خوشحال میشم نظر شما رو هم در مورد این سه فیلم بدونم.
البته در مورد به "همین سادگی" زیاد صحبت شده٬ ولی هیچکس در مورد پلان طاهره٬ معلم شعرش و اتفاقی که برای اون معلم میفته حرفی نزده! به نظر شما دلیل وجود اون لحظه و اتفاق در این فیلم چی بود؟ اگر نبود یا حذف میشد چه اتفاقی میفتاد که با درجش نیفتاد؟!

چند سالیه که در محل مصلای تهران نمایشگاه (بخوانید فروشگاه یا بازار مکاره) قرآن و کتاب برگزار میشه. انگیزه اصلی این حرکت٬ یعنی انتقال این دو اتفاق فرهنگی از کانون پرورش فکری کودکان در خیابان حجاب و محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران٬ واقع در بزرگراه چمران٬ به مصلای تهران واقع در انتهای خیابان خرمشهر٬ کاستن از حجم ترافیک و دسترسی آسانتر علاقمندان ذکر می شود. البته بدیهی است که در نتایج اعلام نشده و ثانویه هم می توان به امکان نمایش بزرگترین مسجد خاورمیانه به عموم و احتمالا بازدیدکنندگان داخلی و خارجی و کمی هم کسب درآمد به نفع ادامه ساخت و ساز این بنا اشاره کرد.
اگر از معایب و ضعف های هنری و معماری این بنا - بویژه در اجرا کاریها- بگذریم٬ به نظر من٬ این دعاوی با ظاهر فرهنگیشان٬ نتایجی کاملا ضد فرهنگی دارند. به نظر شما نسبت مکانی که برای عبادت و تعبد بنا شده و قرار است که از قداست خاصی برخوردار باشد٬ با بازارهای مکاره چیست؟ ایجاد فرصت برای تردد افراد بدون توجه به مکانی که در آن حضور دارند با کدوم تفکر فرهنگ اسلامی٬ سنخیت داره؟
خیلی وقتا میشنویم که "ما در فرهنگی زندگی میکنیم که هنوز درگیره اینه که با کدام پا وارد دستشوئی یا مسجد بشیم و در دیگر فرهنگ ها به کشف کهکشانها و ستارگانی با هزاران و میلیونها سال نوری فاصله از زمین٬ فکر می کنن." خوب٬ پاسخ این انتقاد کاملا واضحه: ما در دل فرهنگی رشد می کنیم که به ما یاد میده که در تمامی لحظات با آگاهی کامل عمل کنیم. نسبت به زمان و مکانی که در اون قرار داریم و رفتاری که می خوایم انجام بدیم٬ هوشیار باشیم. حالا با توجه به این بحث آیا با شرایط بوجود آمده٬ افراد خود را برای ورود به یک مسجد ـمکانی مقدس برای عبادت و خلوت با معبودـ آماده می کنن یا بازاری مکاره با آداب و رسوم و سنت ویژه خودش؟
بسیار دردناکه وقتی می بینی که در بنایی به نام مصلا٬ با کتابی آسمانی به نام قرآن - و حتی کالاهای فرهنگی دیگر همچون کتاب- توسط فروشندگان و غرفه داران٬ رفتاری سخیف و دم دستی ٬مثل هر کالای رایج دیگری در بازار میشه.
دروغ و چانه زنی و ... در دل یک بنای مقدس٬ به بهانه نمایشگاه های ـ بازارهای ـ فرهنگی رواج داره و از همه بد تر میتونی به تصویری که در ذهن مراجعین٬ تا سالها بعد٬ شکل می بنده فکر کنی و تاثیرات اونو حدس بزنی. کاش روند کُند اما عمیق و تاثیرگذار تصمیم گیریها و عملکردهای فرهنگی رو بشناسیم و با وسواس عمل کنیم.
کتاب
ارزشمند"تاریخ تحلیلی علم ارتباطات،رویکردی شرح حال نگارانه" اثر پروفسور
اورت میچل راجرز از استادان مکتب ارتباطی ایلینویز آمریکا که در زمینه ی
شناخت ارتباطات وبافت علمی آن در سال 1997منتشر شد واینک دوست اندیشمندم جناب آقای دکتر غلامرضا آذری پس از حدود چهار سال کار مداوم ودقیق با ترجمه ای شیوا ،مقدمه ای گرانسنگ وپی نویس های ضروری ان را به انجامی خوش نشانده است ؛توسط انتشارات دانژه منتشر شد.
چند نکته:
-دانشجویان
روزنامه نگاری،روابط عمومی،ارتباطات وتبلیغ وارتباطات فرهنگی چه در مقطع
کارشناسی(جلد اول)وچه ارشد(هردوجلد)نیاز به مطالعه این کتاب دارند
-این کتب برای درس های زیر نیز منبع گرانقدری است:
-تاریخ ارتباطات
مبانی ارتباط جمعی
نظزیه های ارتباطات
تاریخ اندیشه وزمینه های علوم ارتباطات (مقطع دکتری)
وقتی که یک تنخواه داریم که در هر روز چه بخوایم و چه نخوایم خرج میشه و به صفر می رسه. وقتی هر روز برامون یه حساب باز میشه و موجودیمون هر لحظه سوخت میشه و هیچ گونه دسترسی به سپرده های قبلی و بعدیمون نداریم٬ باید در زمان حال و با سپرده های همین امروزمون زندگی کنیم. اما اینجاست که توجه به هنر خرج کردن و سرمایه گذاری روی مواردی که کیفیت هزینه کردن رو در روزهای آتی و فرصت های بعدی برامون بیشتر کنه خیلی ارزشمندتر میشه و اهمیتش هویداتر. 
در هر روز حداکثر ۲۴ ساعت یا ۱۴۴۰ دقیقه و یا ۸۶۴۰۰ ثانیه به حساب تنخواه زندگیمون واریز میشه. میتونیم خرجش کنیم یا حرومش ... ویا با هنرمندی و هوشمندی سرمایه گذاری ای کنیم که تا ابد حسابمونو باز نگه داره و از سودش بهره مندمون کنه.
اگر می خوای ارزش ۱ سالو بفهمی با یک نفر که در تحصیلش ۱ سال عقب افتاده صحبت کن. اگر به ارزش یک ماه فکر میکنی٬ کمی پای صحبت مادری بنشین که فرزندشو نارس به دنیا آورده. ویرایشگران یک نشریه هفتگی بخوبی از ارزش یک هفته با خبرن. برای فهمیدن ارزش ۱ ساعت٬ می تونی از دو عاشق چشم به راه سوال کنی و برای فهمیدن ارزش یک ثانیه به موقعی فکر کن که با عکس العملی به موقع از یک تصادف شدید و مرگی دلخراش نجات پیدا کردی.
هر لحظه زندگی گنج ماست و کیفیت بهرمندی از اون هنر ما!