روز اول: چهارشنبه هفته گذشته
۱- طبق معمول هر هفته٬ باید میرفتم به دماوند. حسابی عجله داشتم چون این دفعه از بردن ماشین شخصی خودم هم معذور بودم.
۲- به تعدادی از بچه ها قول داده بودمم که برای پروژه فیلم برداریشون یک دستگاه میکروفون Hf هم به همراه خودم ببرم.
۳- فکر اینکه دوباره یک روز پر از هیجان دیگه رو خواهم گذروند ذهنمو مشغول کرده بود. دغدغه رسیدن به موقع و اداره دو کلاس صبح و بعد هم ... کلاسهایی که قرار بود دراونها امتحان میان ترم بگیرم... چانه زنی های عجیب و غریب... شنیدن توجیهاتی که به نظر من قطعا پذیرفته نیست و .... خلاصه...( ظاهرا دانشجوها یه جور از دست من در عذابند
و من هم یه جور دیگه از دست اونا
)
۴- در همین اوضاع و احوال٬ بالاخره تونستم یه تاکسی دربست بگیرم و به سمت دماوند حرکت کنم. راننده جوان و مودبی بود که بنا به درخواست من سکوتو سرلوحه کارش قرار داده بود و هر از گاهی با کلمات و عباراتی کاملا جدی٬ به تحلیل اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی جامعه می پرداخت و بدین وسیله از یکنواختی همسفریمون کم می کرد.
۵-... بالاخره مقابل در دانشگاه دماوند رسیدیم و من که از تاخیر خودم کلافه شده بودم٬ پس از خلاصی از رسومات سنتی تعارفات شاه عبداعظیمی٬ موفق به پرداخت کرایه شدمو به سرعت به سمت کلاس روان... راننده عزیز هم در یک چشم به هم زدن راه تهرانو در پیش گرفت و اورا به خیر و ماهم به سلامت
.
ادامه مطلب



