آب می خروشد.
افسوس که حنجره ای نیست که سیراب شود.
عطش تا دوباره خواهد ماند.
«صهبا»
تلاشی برای مثبت اندیشی و حرکت
«صهبا»
در برنامه «توتیا» از مهمانانش پرسیده می شد که شما خود را در آئینه عاشورا چگونه می بینید؟
سوال تکان دهنده ای بود. «دکتر علی مطهری» و «غدیریان» (نقاش عاشورائی) با نگرانی از عملکردشون در صورت حضور در اون واقعه صحبت کردن. منصف بودنو مردد نسبت به اینکه نکنه عافیت طلبی و دنیا دوستی کوفیان در اونها هم بروز پیدا می کرد.
من معتقدم که وقایع کربلا و دهه اول محرم منحصر به زمان و مکان خاصی نیست. هر روز و هر لحظه٬ شاهد لگد مال شدن حقی هستیم و تقریبا در بسیاری از مواقع عکس العملمون هم هیچ تفاوتی با کوفیان نداره. حتی جملات توجیهیمون همونه و گذشت نزدیک به ۱۴۰۰ سال هیچ تغییری در اونها به وجود نیاورده.
وقتی فیلم سینمائی «سفیر» رو که ظهر تاسوعا از تلویزیون پخش میشد٬ می دیدم از این همه شباهت بین دیالوگهای نوشته شده برای کوفیان٬ در این فیلم٬ و جملاتی که هر روز و به هنگام طفره رفتن از دفاع از حق٬ از دهان شیعیان و عزاداران حسینی! می شنوم٬ داغ کرده بودم. سر درد گرفتم. راستش فریادم در بغضم ترکید و تا آخر شب حیرون بودم.
آیا امام حسین و تمامی رهبران دینی و مذهبی ما به هنگام طرح این سوال:" هل من ناصر ینصرنی؟" به دنبال گریه کنی سطحی و عامی بودن یا پیروی آزاده که قدرت تشخیص و جسارت دفاع از حق و همت حرکت برای اصلاح رو داشته باشه؟
آیا فرهنگ کربلا به ما یاد داده که دُرهای گرانبهای آزادگی رو با خروس قندی های حقیر مصلحت اندیشی ای کور عوض نکنیم؟
راستی! اگر تمامی فعل ها رو در روایت وقایع کربلا از ماضی به مضارع تبدیل کنیم٬ خواهیم دید که تمامی قصه در حال تکرار است و ما در دل واقعه٬ حال بد نیست که سعی کنیم به این سوال پاسخ دهیم که جایگاه من در این آئینه مصاف حق و باطل کجاست؟ در دل تاریکی هام یا تو روشنی؟

... امشب ماه را سیر ببین.
آسمان فردا ماه ندارد!
«صهبا»
بایستی برای انجام کاری٬ به سرعت خودمو میرسوندم سر خیابون. خیلی دیر شده بود. همین طور با عجله که داشتم حرکت می کردم صدای مداحی که در هیات سر راهم مشغول روضه خونی بود٬ توجهمو به خودش جلب کرد... آآآآب رو به نهر ریخت وووو ازووون... ننووووشید... ابوالفضل به یاد بچه هاااای تشنه داخل خیاااام بود ... . انصافا خیلی تاثیر گذارو جانگداز از اون همه جوانمردی می خوند. خیلی دلم سوخت که چرا نمی تونم تو این مراسم حضور داشته باشم ....ولی خوب٬ لابد قسمتم نبود دیگه!
...
کارم انجام شده بودو با سرعت داشتم به سمت خونه برمیگشتم... وای که چقدر سرد بود! سرما تا مغز استخون آدم رسوخ می کرد. یکی از این آشغال گردهام وایساده بودو تو این سرما و داشت چندتا جوونو که از هیات اومده بودن بیرون نگاه میکرد...
: پسر! چه حالی داد! ... دیدی به یارو گفتم بچه ها رفتن تا دم در الان میان... اونم دو تا غذا اضاف داد به ما... .
...
بغضم گرفته بود... سردم بود... کار داشتم ...
تا خونه دوئیدم!
پ.ن: راستی یه حرف زیادی هم پارسال زده بودم ( دیدن حقیقت و بستن چشامون و نکته ای از نکات عاشورا)
«صهبا»
« صهبا»
«صهبا»
باید اعتراف کنم که تا امروز صبح٬ وقت نکرده بودم این گزارشو بخونم . اگر از تعارفات و لطفی که نویسندش نسبت به من داشته بگذرم باید بگم که انصافا سیر روایتی خیلی خوبی رو برای کارش در نظر گرفته و در جذب مخاطب به نسبت موفق عمل کرده و از همه مهمتر واژه های انتخابیش روون و پر از انرژی مثبته که در عین اشاره به بخشی از مشکلات٬ مطمئنا حس مخاطب پس از مطالعه مطلب٬ حسی شیرین٬ سبُک و منتظر تکرار اتفاقاتی از این دسته. کاش میشد همه روزنامه نگاری جامعه ما٬ که نیازمند روزنامه نگاری توسعه ست٬ همینجوری باشه:
"روزنامه نگاری ای شفاف٬ منتقد٬ پویا٬ هنری و از همه مهمتر انرژی زا و امید بخش"
راستی شاید بد نباشه در اینجا یه اصلاحیه به همه گزارشهای نوشته شده بزنم ، اونم اینه که آقای «آل آقا» یکی از کارشناسان روابط عمومی روزنامه اطلاعات بود نه مدیر روابط عمومی٬ البته این جانباز خوش اخلاق و خوشرو یکی از بهترین خاطرات روابط انسانی رو در ذهن هممون به جا گذاشت و بد نیست به این نکته اشاره کنم که بازدید اون روز با کمک آقای «سلطان محمدی» -مدیر روابط عمومی- امکان پذیر شد که از ایشون و همکاران محترمشون در روزنامه اطلاعات٬ جدا سپاس گزارم.
حج عاشقانه در او جاری بود
عشق سرائید یگانه زمانه را
که گاه طواف بر زمین نِه
هنگامه دیگری جاریست
کودکان را به حُرم عطش تاب بده
مشک را خشک کن
دست از کِتف به زمین بیفکن
سر بر نیزه٬ درفش گویا کن
این وادی کربلاست
محرم که می شود عشق به خدا خود نمائی میکند
عاشقی کن!
(صهبا)
لطفا برای درس ارتباط تصویری کتاب راهنمای فیلمساز جوان٬ گرد آوری و نوشته آذر بصیری از انتشارات امیر کبیر را تهیه نمائید و برای درس چاپ و نشر کلیه سوالات فصلهای ۱ تا ۱۲ کتاب معرفی شده را مطالعه فرمائید.
بازم یه ترم دیگه تموم شدو پز دادنای من با دانشجوهام شروع شد. دانشجوهائی که یک ترم پرکارو گذروندن و شما هم اگر دلتون میخواد میتونید گوشه ای از تلاششونو بخونیدو ببینید که برخلاف گفته بسیاری از آدمای بدبین دانشجوهای امروز هم با اعتماد به اساتیدشون هم خیلی خلاقن هم خیلی فعال.
۲- یعنی میتونم و دیدید تونستم
۳- وبلاگی با سه خاطره از فیلمسازی و مطالب تخصصی
۵- بازدید از روزنامه اطلاعات و شهرک سینمائی غزالی
۶-زلالي چشمه همراهم باش 1و 2و 3
۸-من صدای جوشش چشمه را می شنوم (۳ قسمت)
۹-چند برگ از دفتر خاطرات..(این خاطره ساخته شدن یکی از بهترین فیلمای این ترمه)
و ...
حالا مرغه کیه٬ دونه چیه٬ خاک کجاست٬ ریشه کردنو جوونه زدن یعنی چی؟ قفس کجاست؟ ماست چه رنگیه؟ دل خوش سیری چند؟ برو سر کوچه ... من کیَم؟ اینجا کجاست؟
بزرگترين درس زندگی اينست که گاهی احمقها هم درست میگويند. «وينستون چرچيل»
این که چقدر زمان داری مهم نیست ، چگونه می گذرانی مهم است. «؟»
شاهنامه خواني و عِرق ملي مطلب جدیدیه که همسایه خوبمون در این محله مجازی یعنی بلاگفا٬ در خصوص گفتگوئی که میان فريدون جيراني و تهمينه ميلاني ميهمانان محمد صالح علا٬ در برنامه «دو قدم مانده تا صبح» نوشته٬ ضمن اینکه از شما دعوت میکنم مطلب مذکور و مطالعه نمائید نکاتی رو هم من اضافه میکنم:
۱- در کشوری که اکثر کتابهای قصه کودک ما به داستانهائی آبکی٬ با کاراکترها و پرسوناژهائی بسیار معمولی٬ ساده لوح٬ بی دغدغه و سطح پائین نوشته٬ طراحی و چاپ میشن...
۲- در کشوری که در طول دوران تحصیل مدرسه ای فرزندانش به نام تاریخ کتابهای قطوری در توصیف خیانت٬ وطن فروشی٬ لاابالی گری٬ زن بارگی٬ پول پرستی٬ بی لیلقتی و خون آشامی گذشتگان خودشون میخونن و هیچ اثر و رد پائی از درایت٬ شجاعت٬ کیاست و سیاست پهلوانان٬ سرداران٬ حاکمان و دانشمندانشون نمی بینن....
۳- در کشوری که بعد از ۸ سال دفاع مقدس و جانانه از مرزهای خودش٬ هنوز نمی تونیم شجاعت و ایمان و شرافت و توانمندیه سردارانمونو نشون بدیم و با خلق صحنه هائی مسخره دشمن تا دندان مسلحمونو موجودی سخیف و کودنو دست و پا بسته ای نشون میدیم که هر مفلوکی هم میتونه به اون غلبه کنه چه برسه به شیر مردای ما!....
۴- در کشوری که همه اسطوره های ملی و مذهبیش در سراسر عمرشون گرفتار غل و زنجیر و تحت ظلم و ستم معرفی میشن ( چهل سرباز یادتونه )....
۵- در کشوری که در اخبار رسانه هاش هر چی گرفتاری و بد بختی و خونریزیو درموندگیه مال اونو هم ردیفاشه و هر چی پیشرفت و جشن و کارناوالو خوشیو احترام به انسانیته ماله همون جاهائیکه اسطوره هاشون بت منو سوپرمنو مرد عنکبوتیَن...
۶- در مملکتی که همه دانشمندا و هنرمندا و ادیباش و... در گمنامی میمیرنو سالهای سال و نسل اندر نسل بازماندگانشون٬ در هر کوچکترین فرصتی سعی میکنن تا کمی از مصیبتاشون رو بازگو کنن ( مراجعه کنید به سریالهای ابن سینا٬ سخنرانی های مهندس ایرج حسابی و ... )
و ....
ما نه تنها دیگه عِرق ملی ای نمی تونیم داشته باشیم بلکه اگر هم بخوایم این حسو به وجود بیاریم باید یه بازنگری کلی در تمامی اشکال هنری و رسانه ای و فرهنگیمون بکنیم ضمن اینکه با کمی دقت میبینیم که در حالیکه اسطوره های غربی با برای زندگی امروزی و مدرن طراحی میشن٬ اسطوره های ما در قعر دوران ماقبل صنعتی دست و پا میزنند و علی رغم قابلیت های بالا و فرا زمانیشون به اسفناک ترین شکل ممکن ارائه و معرفیشون میکنیم.
قبلا گفته بودم که در مورد دوراهی های تصمیم گیری و انتخاب بین تعلقات و حق می خوام بنویسم. خوب دیواری کوتاه تر از دوستای بسیجیم پیدا نکردم٬ پس از همونجا شروع میکنم:
یکی از دوستام تعریف میکرد که یه روز٬ با همهء هم پایگاهیاشون برای برپائی پست های گشت بسیج در هفته بسیج چند سال پیش، در یکی از خیابونهای تهران مستقر شده بودنو به ایست و بازرسی اتومبیلها مشغول. در همین حین٬ به این دوست من، ماموریت بازرسی اتومبیل فردی میانسالو میدن:
- برادر!... میشه به حرفام گوش کنی؟ ... تو از من خیلی جوون تری... من دو فرزند دارم... عمری با آبرو زندگی کردم...
:ای بابا! حاجی فقط یه بازدید سادست! یه نگا میندازمو شمام میری...
- آخه... برادر یه لحظه گوش کن! ... من... الان... تو ماشینم... بیا و مردونگی کن آبرومو نریز!
:ای آقا!... تو ماشینت چی؟... چی تو ماشینت داری؟
- ببین بیا بشین تو ماشینم ... میریم دو سه تا کوچه اونورتر... این مشروبارو خودت خالی کن تو جوبو شیششم بشکن... منم قول میدم به خاطر جوون مردیت توبه کنمو...

دوستم ادامه داد که انگار دنیا دور سرش میچرخید! حسابی با خودش درگیر شده بود:
وای حال باید چیکار کنم؟! ... وظیفم چی میشه؟ ما اومدیم همینارو بگیریم؟.... فکرشو بکن اگر حاج...(مسئول پایگاه) بفهمه که من تونستم یه موردو کشف کنم ـ اونم توی این سن و سال ـ کلی تشویقم می کنه... اما ... این بابائه هم میگه بیا آبروی منو بخر!.... خُب ... اگه امام علی(ع) بود چیکار میکرد؟... مگه نمیگن خدا ستارالعیوبه؟! ... وای حالا چیکار کنم؟ ... اصلا به من چه! من گزارش میدم به حاجی ... اونم خودش میدونه ... اون تصمیم گیرندس٬ منکه نیستم!... ولی٬ آخه! ...
کاری نداریم که آخر این ماجرا ختم به خیر شد اما ...
مابقیشو بعدا میگم
درگذشت اکبر رادی استاد دانشگاه و نمایشنامه نویس خوشنام کشورمون رو به جامعه هنری و بویژه دوستان و همکارانم در دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزی تسلیت عرض میکنم.
لازم به ذکراست که مراسم تشییع پیکر این هنرمند صبح جمعه از مقابل تالار وحدت تهران برگزار خواهد شد.

...و یاد کن زمانی را که خبر به دنیا آمدن عیسی به همه جا پخش شد و مردم به سوی او می آمدند با هدیه ها و تحفه های بسیار. می گفتند٬ کودکی به دنیا آمده بی پدر و چون از مادر جدا شده لب به سخن گفتن باز کرده و گفته:
من پیامبر خدایم.
برگرفته از کتاب مردی فرشته پیکر تالیف مجید قیصری نشر روزنامه همشهری ۲۹ آذر ۱۳۸۶

...راستی! تو صخره نوردی هستی که حتی با داشتن بهترین مربی ها باید به تنهائی بر سختی و خطر صخره زندگی غلبه کنی و لذت صعودو بچشی. گرچه٬ اون موقع٬ اشک ذوق در چشم خیلی ها که دوسِت دارن موج خواهد زد.
پ.ن:در مورد ادامه پست قبلیم هم باید بگم که هنوز دارم فکر میکنم شاید جملاتی رو پیدا کنم که بتونم منظورمو برسونم و کسی بهش بر نخوره.