تبليغاتX
باید به خورشید پیوست

باید به خورشید پیوست

تلاشی برای مثبت اندیشی و حرکت

یا زهرا

 

این گفت: چرا سیاه پوشیدی؟ مگه نمی دونی در اسلام کراهت داره؟ ... این همه رنگ ... این همه زیبایی.... برو زرد بپوش... سفید بپوش... هم خوشگلن، هم مستحب! تازه دل بقیه هم وا میشه. حتی اگر عزادارم باشی دیگه بیشتر از حضرت زینب(س) بعد از وقایع کربلا که نیستی، هستی؟... میگن تیره ترین رنگی که پوشید، لاجوردی بود.
اون جواب داد: شاید حق با تو باشه اما الان فاطمیه ست. اینایی هم که میگی، خیلی هاش فرهنگیه. یعنی از جامعه ای به جامعه دیگه فرق میکنه. مثلا هندیا، رنگ سفید رو در عزاهاشون می پوشن! و تازه به زمان هم بستگی داره. راستش، وقتی می بینم که انگار داره همه چیز عادی میشه و خیلی ها بی توجهن، میگم خوب، شاید با دیدن پیراهن سیاه من یادشون بیفته، به این میگن ارتباط غیر کلامی، نمیگن؟
این دوباره گفت: به به! ارتباطاتتون مرتبط! چرا میگن... اما تو فکر نمی کنی باید خودت هم یادت باشه که ادعا و عملت باید به هم نزدیک باشه؟ نکنه نصفش یه جور باشه و نصف دیگش یه جور دیگه! اونوقت به این روابط میگن ریا، نمیگن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این گفت: یه هفت هشت میلیونی جمع کردم٬ نمی دونم باهاش چیکار کنم که ارزشش از بین نره و کمی هم سود کنم. راستش٬ برای این مبلغ خیلی زحمت کشیدم٬ از خیلی چیزا چشم پوشی کردم و خون دلای زیادی خوردم. حالا هم با این اوضاع و احوال که این مبلغ به حساب نمی یاد. یادش به خیر یه موقعی٬ همین ده پونزده سال پیش٬ آرزو می کردیم کی میشه میلیونر بشیم٬ یه چند میلیونی داشته باشیمو اِل کنیمو بِل کنیم. اما حالا میلیاردرم بشی شاید صاحب یه واحد اپارتمان بشی! یعنی اصلا آرزوها دیگه دست نیافتنی به نظر میرسن.
اون بهش گفت: خوب بابا کاری نداره که! الان وقتشه. میدونی توی این سالا همه اینجوری به یه نون و نوایی رسیدن. من جای تو  بودمو یه همچی پولی داشتم فوری میرفتم همشو برنج می خریدم. آخه داره گرون میشه. تا یه چند وقت دیگه شاید به دو سه برابر هم برسه. تو هم پولت دو سه برابر میشه دیگه.

rice


این بهش گفت: ای بابا. اصلا از تو توقع نداشتم. فکر کردی من یه همچی آدمیم که این پولا از گلوم پایین بره؟! میدونی این پولا بوی خون میده. اگر من و امثال من٬ بریمو هی برنج بخریم٬ خوب هی گرون تر میشه چون تقاضا میره بالا و بازار گرمی میشه. اونوقت اون بدبختی که هفته ای یه بار برنج میخورده باید از کجاش بیاره و جواب زن و بچشو بده؟ حرفایی میزنیا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

خانم دکتری که در بیمارستان کار می‌کند، دختر جوانی که مواد می‌فروشد، زنی که وکیل است، دختری که بازیگر تئاتر است، خانمی که مهمان‌دار هواپیماست، دخترکی که آواره خیابان‌هاست...

این‌ها و موارد مشابه‌اش، همه تصاویر نشان داده شده از زن است، در اکثر فیلم‌هایی که من و تو در ذهن داریم. فیلم‌هایی که قرار است گوشه‌ای از زندگی‌مان را با دیدی ظریف و هنرمندانه روایت کند. و اگر بعد از دیدن چنین فیلمی، دنبال مصداق واقعی زن روایت شده بگردی، احتمالا باید بسیار در اطرافت جستجو کنی تا هم‌چون او را بیابی. اما زنی که میرکریمی در آخرین اثرش به تصویر کشیده، زنی است که برای یافتن مصداق واقعی‌اش شاید حتا نیاز نداشته باشی از خانه هم خارج بشوی.

نگاهِ «به همین سادگی» به زندگی یک زن خانه‌دار آن‌قدر نزدیک است که در ثانیه به ثانیه فیلم یاد مادرت یا مادر‌بزرگت بیفتی و یا اگر هم‌جنس طاهره -زن خانه‌دار فیلم میرکریمی - باشی، خودت را به جای او بگذاری؛ اصلا خودت را آن‌جا روی پرده سینما می‌بینی که راه می‌روی، غذا می‌پزی، با بچه‌ات یکه به دو می‌کنی... .
طاهره دل‌نشین ومهربان است. شعر می‌گوید، نقاشی می‌کشد و ورزش می‌کند. اما در میان این همه آرامش و مهربانی، میرکریمی روزی را برای‌مان روایت می‌کند که طاهره خسته است و دچار ملال، مانده در برزخ رفتن یا ماندن!
از سویی دوست ندارد برود؛ برای همسرش تولد می‌گیرد، با علی-پسرش- بازی می‌کند، به دیدن دوست قدیمی‌اش می‌رود، با او می‌خندد، به کلاس شعرش سر‌ می‌زند... و از سویی هم دلش یاد آذربایجان کرده، ترانه‌های آذری می‌خواند وهوای رفتن دارد.
طاهره در تفاوت آشکاری با اکثر زنان سینمای ایران است، بی‌جهت و باجهت فریاد نمی‌کشد، کاسه و بشقاب نمی‌شکند، با هرچه بوی مرد بگیرد سر جنگ ندارد و دنبال تکان دادن دنیا نیست... اصلا همه چیزش زنانه است؛ خنده‌هایش، راه رفتن و نگاه کردنش و حرف زدنش. روایت زندگی طاهره آن‌قدر ساده است که به سادگی تو را با خودش هم‌راه می‌کند و تو تمام سادگی‌هایش را دنبال می‌کنی، منتظر می‌شوی که تصمیم‌اش را بگیرد و برود، اصلا شاید هم دوست داشته باشی که بماند؛ چرا که این طاهره است که دائما در حال انرژی دادن به دوست، همسایه و خانواده است؛ اوست که محور است برای این جمع.
دیگر زمانی رسیده است که همه جا آرام است و طاهره بر رفتن مصمّم. تو منتظری تا طاهره فیلم میرکریمی هم مانند اندک زنان خانه‌دار تصویر شده در پرده نقره‌ای، چمدان بدست برود؛ که آقای کارگردان غافل‌گیرت می‌کند و چمدان به دست طاهره نمی‌دهد. میرکریمی او را با یک منطق زمینی نگه نمی‌دارد؛ قرآن به دست طاهر می‌دهد تا همه آن آیات که به قول طاهره«حرف‌های خوب خوبی» برای دختر همسایه می‌زنند به او بگویند که نرود، که بماند. و توی زمینی می‌مانی که این نرفتن درست بود؟ ولی خودت را که جای دخترش می‌گذاری از ماندنش خوشحال می‌شوی و به جای علی که می‌نشینی نیاز به بودنش را جدی‌تر از هرچیز دیگری می‌بینی.

.از سینما که خارج می‌شوی نه هیجان زده‌ای و نه سر دعوا با کسی داری و نه می‌خواهی بروی حقوق حقه از دست رفته تمام زنان عالم را از شوهر طاهره یا هر مرد دیگری بگیری. شاید همین‌جور که آرام پله‌ها را پایین می‌آیی حس کنی دلتنگ شده‌ای برای مادرت یا برای همسرت شاید هم حتا برای خودت که این تکرار هر روزه زندگی خود‌ ماست و میرکریمی چه خوب خودت و اطرافت را به یادت آورده است. به قول میرکریمی مگر وظیفه هنر غیر از این است: «در شرایطی که امروز در آن زندگی می‌کنیم و باشتاب به سمت مدرنیسم البته از نوع نامتوازنش که در آن اخلاقیات و معنویات به فراموشی سپرده شده پیش می‌رویم، وظیفه هنرمند حساس کردن مخاطب نسبت به دنیای پیرامونش وآگاه کردن او نسبت به وظایف و تکالیف فردی و اجتماعی اوست که ظاهراً دچار فراموشی شده است».

                                                                                                          منبع: نشريه چارقد

با تشکر از دوست خوبم جوادذریه -که بعدا اگر اجازه داد مفصل بهتون معرفیش می کنم- به خاطر ارسال مطلب بالا در کامنت های دو پُست قبلی٬ می خوام بگم که من هم به خاطر همین دلایل و بسیاری از دلایل دیگه -مثلا توجهی که یه این فیلم در جشنواره فجر شد و یا دیدنش برای نقد از زوایایی که درپُست قبلی نوشته بودم- دو و یا چند بار دیدن این فیلمو دوست دارم. اما هنوز هم متوجه نشدم که فلسفه وجودی اون پلان -طاهره و معلم شعرش و کلاغ- چیه؟! برای خندس؟... چه تلخ و گستاخانه و بی رحمانه. نکنه مُده که در این جامعه به دلسوزها گند زده بشه و بقیه بخندنو اونها هم با لبخندی گذر کنن؟! ... باید ازش چیزی یاد بگیریم؟ ... چی؟... گذشت؟! ... چه بی ربط!... عجب آموزش ناجوری! آدمها و جامعه انسانی با کلاغها و جامعه حیوانی فاقد شعور٬ بسیار متفاوتن٬ قبول ندارید؟
به هر حال من هم خواستم کمک کنم کمی بیشتر به اطرافمون فکر کنیم و شاید پاسخ این سوال منو باید خود جناب میرکریمی بدن. (لطفا اگر تونستید به گوششون برسونید شاید دلشون خواست که دمی با ما هم کلام بشن).
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

به همین سادگی

"به همین سادگی " رو میشه از مناظر مختلفی بررسی و تحلیل کرد. با نگاهی فرمال باید از نحوه کارگردانی٬ فیلم برداری٬ بازیگری٬ نور پردازی و ... صحبت کرد. با نگاهی فمنیستی هم باید به جایگاه زنان در این فیلم و جایگاهی که برای زنان در جامعه در نظر گرفته  پرداخت. از زاویه نشانه شناختی هم٬ باز٬ المانهایی در خور توجه در این اثر - مانند هر اثر دیگری - میشه یافت.با تحلیلی مارکیسستی هم می توان به رابطه قدرت و فرهنگ چه در داخل متن و چه به عنوان متنی فرهنگی می توان به "فیلم منتخب سال" پرداخت. تحلیل محتوا و تحلیل گفتمان فیلم هم هر کدوم می تونند در صفحات متعددی٬ درج بشن. از عینک روانشناسان هم میشه به تحلیل روحی و روانی نویسنده و کارگردان به عنوان پدید آورندگان اثر و تک تک بازیگران فیلم به عنوان سوژه های مطرح شده در این فیلم نگاه کرد. برداشت هایی فرویدی یا یونگی نتیجه اینجوری نگاه کردنه....
از همه اینها که بگذریم هنوز این سوال برای من باقیه که انتهای فیلم به اعتقادات مذهبی "طاهره" ربط داشت یا به تعلیمات معلم شعرش؟! آیا در فیلم ما باید برداشت کنیم که هرکی هرچقدر هم بهت گند زد باید بخندیو بی خیال ازش عبور کنی -مثل اتفاقی که برای معلم شعر افتاد- یا اینکه اگر بنشینی قرآن بخونی٬ یاد می گیری که بسوزیو بسازیو دیده نشیو به چشم نیایو حتی در خونه و خونواده هم غریبه باشی٬ اما فقط تو٬ باشیو بی خیال بقیه؟!
اصلا٬ چرا باید در طول یک فیلم شاهد این باشیم که اطرافیان یک نفر هیچ توجهی بهش ندارن٬ استعدادهاشو نمی بینن٬ علاقه و عاطفشو در نظر نمی گیرن٬ توانمندی های اونو به بدترین شکلی بکار میگیرن اما خوشی و افتخارشون به چیزای دیگس٬ همه در گیر خودشونن و٬ فقط یک نفره که بی منت و توقع اونو٬ طاهره رو٬ می بینه و داره سعی میکنه که شکوفاش کنه٬ اما یکی دیگه٬ یه کلاغ٬ شاید٬ میادو  به این "معلم" هم گند میزنه و میره. منظور سازندگان چیه؟ می خوان بگن قسمتو نمیشه تغییر داد؟!

                                                                                                             ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

 به همین سادگی با بازی باران کوثری، مهران مدیری و محمدرضا شریفی نیاپا برهنه در بهشت با بازی امین تارخ

   به همین سادگی با تهیه کنندگی و کارگردانی سید رضا میرکریمی

 من به "همین سادگی" رو دو بار دیدم و "دایره زنگی" و "پا برهنه در بهشت" رو یکبار. به نظرم یه وجه مشترک هر سه تاشون داشتن. البته شاید وجوه مشترک زیادیو بشه بین اینها و یا هر چیز دیگری برشمرد. اما این سه فیلم که در ماه اول سال جدید اکران شدند و به ظاهر تم مشترک اجتماعی داشتند٬ از نظر محتوائی هم در یک جا به فصل مشترکی می رسیدند. خوشحال میشم نظر شما رو هم در مورد این سه فیلم بدونم.
البته در مورد به "همین سادگی" زیاد صحبت شده٬ ولی هیچکس در مورد پلان طاهره٬ معلم شعرش و اتفاقی که برای اون معلم میفته حرفی نزده! به نظر شما دلیل وجود اون لحظه و اتفاق در این فیلم چی بود؟ اگر نبود یا حذف میشد چه اتفاقی میفتاد که با درجش نیفتاد؟!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

نمایشگاه کتاب تهران در مصلا

 چند سالیه که در محل مصلای تهران نمایشگاه (بخوانید فروشگاه یا بازار مکاره) قرآن و کتاب برگزار میشه. انگیزه اصلی این حرکت٬ یعنی انتقال این دو اتفاق فرهنگی از کانون پرورش فکری کودکان در خیابان حجاب و محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران٬ واقع در بزرگراه چمران٬ به مصلای تهران واقع در انتهای خیابان خرمشهر٬  کاستن از حجم ترافیک و دسترسی آسانتر علاقمندان ذکر می شود. البته بدیهی است که در نتایج اعلام نشده و ثانویه هم می توان به امکان نمایش بزرگترین مسجد خاورمیانه به عموم و احتمالا بازدیدکنندگان داخلی و خارجی و کمی هم کسب درآمد به نفع ادامه ساخت و ساز این بنا اشاره کرد.
اگر از معایب و ضعف های هنری و معماری این بنا - بویژه در اجرا کاریها- بگذریم٬ به نظر من٬ این دعاوی با ظاهر فرهنگیشان٬ نتایجی کاملا ضد فرهنگی دارند. به نظر شما نسبت مکانی که برای عبادت و تعبد بنا شده و قرار است که از قداست خاصی برخوردار باشد٬ با بازارهای مکاره چیست؟ ایجاد فرصت برای تردد افراد بدون توجه به مکانی که در آن حضور دارند با کدوم تفکر فرهنگ اسلامی٬ سنخیت داره؟
خیلی وقتا میشنویم که "ما در فرهنگی زندگی میکنیم که هنوز درگیره اینه که با کدام پا وارد دستشوئی یا مسجد بشیم و در دیگر فرهنگ ها به کشف کهکشانها و ستارگانی با هزاران و میلیونها سال نوری فاصله از زمین٬ فکر می کنن." خوب٬ پاسخ این انتقاد کاملا واضحه: ما در دل فرهنگی رشد می کنیم که  به ما یاد میده که در تمامی لحظات با آگاهی کامل عمل کنیم. نسبت به زمان و مکانی که در اون قرار داریم و رفتاری که می خوایم انجام بدیم٬ هوشیار باشیم. حالا با توجه به این بحث آیا با شرایط بوجود آمده٬ افراد خود را برای ورود به یک مسجد ـمکانی مقدس برای عبادت و خلوت با معبودـ آماده می کنن یا بازاری مکاره با آداب و رسوم و سنت ویژه خودش؟
بسیار دردناکه وقتی می بینی که در بنایی به نام مصلا٬ با کتابی آسمانی به نام قرآن - و حتی کالاهای فرهنگی دیگر همچون کتاب- توسط فروشندگان و غرفه داران٬ رفتاری سخیف و دم دستی ٬مثل هر کالای رایج دیگری در بازار میشه.
دروغ و چانه زنی و ... در دل یک بنای مقدس٬ به بهانه نمایشگاه های ـ بازارهای ـ فرهنگی رواج داره و از همه بد تر میتونی به تصویری که در ذهن مراجعین٬ تا سالها بعد٬ شکل می بنده فکر کنی و تاثیرات اونو حدس بزنی. کاش روند کُند اما عمیق و تاثیرگذار تصمیم گیریها و عملکردهای فرهنگی رو بشناسیم و با وسواس عمل کنیم.
  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

کتاب ارزشمند"تاریخ تحلیلی علم ارتباطات،رویکردی شرح حال نگارانه" اثر پروفسور اورت میچل راجرز از استادان مکتب ارتباطی ایلینویز آمریکا که در زمینه ی شناخت ارتباطات وبافت علمی آن در سال 1997منتشر شد واینک دوست اندیشمندم  جناب آقای دکتر غلامرضا آذری پس از حدود چهار سال کار مداوم ودقیق با ترجمه ای شیوا ،مقدمه ای گرانسنگ وپی نویس های ضروری  ان را به انجامی خوش نشانده است ؛توسط انتشارات دانژه منتشر شد.

 
 

چند نکته:
-دانشجویان روزنامه نگاری،روابط عمومی،ارتباطات وتبلیغ وارتباطات فرهنگی چه در مقطع کارشناسی(جلد اول)وچه ارشد(هردوجلد)نیاز به مطالعه این کتاب دارند

 

-این کتب برای درس های زیر نیز منبع گرانقدری است:

 

-تاریخ ارتباطات

 

مبانی ارتباط جمعی

 

نظزیه های ارتباطات

 

تاریخ اندیشه وزمینه های علوم ارتباطات (مقطع دکتری)

از دوستان دانشجو واستادان ارجمندی که می خواهند سری به نمایشگاه کتاب تهران در مصلی امام خمینی (س)بزنند می خواهم به راهرو شماره10 غرفه 11 انتشارات دانژه سری بزنند واین کتاب دو جلدی رابه قیمت 7هزار تومان با تخفیف نمایشگاه به کتاب های مرجع خود بیافزایند.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

وقتی که یک تنخواه داریم که در هر روز چه بخوایم و چه نخوایم خرج میشه و به صفر می رسه. وقتی هر روز برامون یه حساب باز میشه و موجودیمون هر لحظه سوخت میشه و هیچ گونه دسترسی به سپرده های قبلی و بعدیمون نداریم٬ باید در زمان حال و با سپرده های همین امروزمون زندگی کنیم. اما اینجاست که توجه به هنر خرج کردن و سرمایه گذاری روی مواردی که کیفیت هزینه کردن رو در روزهای آتی و فرصت های بعدی برامون بیشتر کنه خیلی ارزشمندتر میشه و اهمیتش هویداتر. گنج

در هر روز حداکثر ۲۴ ساعت یا ۱۴۴۰ دقیقه و یا ۸۶۴۰۰ ثانیه به حساب تنخواه زندگیمون واریز میشه. میتونیم خرجش کنیم یا حرومش ... ویا با هنرمندی و هوشمندی سرمایه گذاری ای کنیم که تا ابد حسابمونو باز نگه داره و از سودش بهره مندمون کنه. 

اگر می خوای ارزش ۱ سالو بفهمی با یک نفر که در تحصیلش ۱ سال عقب افتاده صحبت کن. اگر به ارزش یک ماه فکر میکنی٬ کمی پای صحبت مادری بنشین که فرزندشو نارس به دنیا آورده. ویرایشگران یک نشریه هفتگی بخوبی از ارزش یک هفته با خبرن. برای فهمیدن ارزش ۱ ساعت٬ می تونی از دو عاشق چشم به راه سوال کنی و برای فهمیدن ارزش یک ثانیه به موقعی فکر کن که با عکس العملی به موقع از یک تصادف شدید و مرگی دلخراش نجات پیدا کردی.

هر لحظه زندگی گنج ماست و کیفیت بهرمندی از اون هنر ما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

یکی از ویژگی های ممتاز سریال مرد هزار چهره تیم قوی نویسندگان و ایده خوب آن بود. به نظر من پیمان قاسم خانی در کار خود یک نابغه به حساب میاد و به غیر از سریال هایی که با مهران مدیری کار کرده٬ ایده پردازیش در مارمولک به طور وحشتناکی قوی بود. اما تفاوت این سریال اخیر با کارهای دیگه این بود که گرچه طنز تلخی در این سریال جریان داشت و نوک تیز این تلخی به سوی بسیاری از اقشار جامعه٬ از جمله خانواده ها٬ پزشکان٬ نیروی انتظامی و ... اما دیگه از تکه کلامهای زننده و آزار دهنده خبری نبود. دیگه الفاظ رکیک با جامه ای نو در بین مردم رواج پیدا نکرد. عادت خوبی همچون به به گفتن و تحسین دیگران -ولو به شوخی - از پیامدهای پخش این سریال بود.
از سویی دیگر یک نقطه مشترک رو در کارهای پیمان قاسم خانی می شود دید و اون هم حمایت از صداقته. چه در فیلم مارمولک و چه در سریال مرد هزار چهره٬ نقش اول فیلم در نهایت مورد عنایت قرار می گرفت و اون هم تنها به خاطر داشتن این ویژگی بود. صداقت حتی گناهکاران را از عذاب تنبیهی شدید نجات می دهد و این نوع تاکید٬ جذابیت خاص خودشو داره بویژه می توان به تاثیر دراز مدت و ناخودآگاه این تذکر تقریبا غیر مستقیم بیشتر دلخوش کرد.
در انتها باید بگم که نگاهی مردم شناسانه٬ ظریف و هوشمند در مجموعه کارهای مدیری و قاسم خانی وجود داره که صرف نظر از موافقت یا مخالفت با محتوا و تاثیرات آثارشون٬ بار من دلنشینه و فکر میکنم که همین چند پارامتر در جذب مخاطبینشون هم بسیار موثر بوده.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

یکی از بهترین هدایایی که گرفتم -و شاید به جرات از یکی از بهترین دوستانم که بسیار زیاد به یادش میفتم- حدود صد جمله منتخب از بین چندین جلد کتاب بود که در حال حاضر آذین بست در و دیوار اتاقمه. از اونجائیکه تاثیر بسیار خوبی از مرور این جملات گرفته ام و بدلیل علاقه ای که به شما دارم٬ تصمیم گرفتم که هرازگاهی٬ بعضی از اونارو در اینجا برای شما بنویسم:

«ایمان را تا هر کجا که بکشید کش می آید. پس آن را تا جلوه گر شدن خواسته تان بکشید.»

«من با دیدن محدودیت در خودم٬ خدا را هم محدود نمی کنم. چون با خدای همراهم٬ همه چیز ممکن و میسر است.»

«شادمانیم کار خداست. پس هیچ کس نمی تواند در آن دخالت کند.»

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

مخاطبین مجموعه هزار چهره رو باید در بین توده مردم جستجو کرد. گرچه در جامعه سیاست زده ما که  همه بدنبال پیدا کردن مقصری در اطراف خودمون هستیم٬ تعبیر ها و تفسیر های متفاوت و زیادی با نیت فرافکنی های عجیب و غریب صورت پذیرفت.
واقعیت اینه که در سطح کلان رسانه ای٬ جذب کمّی‌‌‌ مخاطب دارای اولویته اما در رسانه ملی ما برای جلوگیری از سطحی و مبتذل شدن برنامه ها و تولیدات رادیویی و تلویزیونی اقدام به تاسیس شبکه های مختلف با محتوا و مخاطبان مختلف کرده اند. بحث من بر سر موفقیت یا واقعی بودن این ادعا و عمل و نتایجش نیست اما می توان نتیجه گرفت که مسئولین رسانه ای ما در صدد بوده اند که نسل و قشر جوان را در سطحی بسیار گسترده پای مدیوم متبوع خود بنشانند. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم باید در مورد این سریال خاص هم سیاست گذاران و هم تولید کنندگان آنرا کاملا موفق ارزیابی کنیم و اذعان کنیم که نه تنها جوانان بلکه تعداد بسیار زیادی از نسل های قبل و بعد ایشان هم در این جریان سهیم شدند که شاهد مثال آنرا هم از تکه کلام های کاراکتر های این سریال که در بین مردم کوچه و بازار رایج گردیده است می آورم.
ولی علی رغم وجود نکات بالا٬ از محتوا و زاویه نگاه انتخاب شده در این برنامه می توان گفت که هدف اصلی این طنز تلنگری به تک تک افراد جامعه ما و بویژه قشری با غنای فرهنگی و مادی ای - کمی- بالاتر از عوام بود. مردم در این سریال به تلخی به بخشی از واقعیت های فراگیر و مبتلا به جامعه می خندیدند ولی نکته اینجاست که خود نیز قسمتی از همین واقعیت بوده و هستند و شاید بد نباشه که همه بعد از خنده ها کمی هم به رفتارمون فکر کنیم.

                                                                                                         «ادامه دارد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

۱- "من!...پسرم٬... ناراحتیه خونی دارم. راستش ...با عمل میشه درمان بشه ولی ...خیلی هزینه زیادی داره... اما خوب٬ الحمدلله٬ بیمه هزینه شیمی درمانی رو میده" اینا رو پیرمرد٬ در حالیکه روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و با آرامشی عجیب که به نظر میرسید از فرهنگ رفتاریش و ضعف جسمانیش٬ نشات می گرفت توضیح داد و در ادامه گفت: " خوب٬ ما هم با خانوم٬ اجبارا٬ هر ماه میریم داروخانه هلال احمر برای تهیه دارو... اینبار هم در صف دارو ایستاده بودیم... یه آقای جوانی هم ایستاده بود کنار خانمم... با دستم به شانش زدم و گفتم... کمی اونورتر بایستید تا من با خانمم در مورد دارو کمی صحبت کنم که .... اون آقا!... ناگهان برگشت... محکم زد تو سینه من.... من هم افتادم و همونجا پام شکست". چشاش گرد شده بود. توان ابراز عصبانیت نداشت. پنجمین روزی بود که بستری شده بود....

 ۲- " برای چی زنگ زدی؟ چشمش کور٬ می خواست حواسشو جمع کنه گوشیشو جا نذاره!" اینو یکی از مسافرا به راننده خیلی جوون و درشت و کتُ کلفت ون٬ گفت.
نگاه تند ولی متعجب راننده رو ی صورت مسافرش لغزید: "نه داداش! پس اینجوریام نیست! من با اون یارو موتوریه فرق میکنم!" سری تکون دادو زیر لب چند تا فحش آبدارو نثار موتوریه کردو گفت:" همین دو روزه پیش یه زنه و مرده با موتور خوردن زیمین٬ خوب٬ موبایل یکیشونم افتاد یه خورده اونورتر. یه هو یه موتوری اومد و گوشی رو برداشتو چارتا موبایل موبایل کردو تا دید کسی حواسش نیست گازشو گرفتو دِ در رو!.... اِ اِ اِ اِ! مآم گازشو گرفتیم که بیگیریمش اما اون از روی پُل رفتو من پشت چراغ سر چارراه گیر افتادم. خدائیش گیرش میاوردم حقشو میذاشتم کف دستش.... ."

۳- صدای ترمزی شدید و بعد هم تصادف٬ مردمو متوجه کنار خیابون کرد. یکی که به نظر عجله داشت و اومده بود یواشکی و تو منطقه ممنوع سبقت بگیره٬ زده بود به یه موتوری. به نظر می رسید که موتوریه هم خواسته بود تیز بازی در بیاره و از لاین مخالف٬ خودشو زودتر برسونه به سر خیابون٬ پس نگاه نکرده و ناگهانی٬ از پشت دو تا ماشین پارک شده اومده بود تو خیابون که ... . خلاصه هر دو بد آورده بودن. راننده پیاده شد و وقتی دید موتوری بیچاره هوارش بلنده و دادش به آسمون رسیده اما کسی نیست که به دادش برسه٬ اونو بلند کردو گذاشتش تو ماشین. یه بیمارستان خصوصی دویست متر جلوتر بود. ...
" الو٬ الوووو٬ سلام عمه. خوبی؟.... ممنون٬ ...نه٬ نه٬ چیزی نشده٬ ...نه عمه٬ ...بد نبینی عمه... نه فقط یه عمل کوچولو... دو تا پلاتینو...آره٬.. آره٬ ...نه بابا! خودش بنده خدا الان سه روزه میاد و میره... دیگه اتفاقه دیگه ... نه بابا از همون موقع که زد بالا سرم بود... باشه٬ باشه٬ خداحافظ."

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  |