بنای حکومت بر سه اصل استوار است:« وفور خوراکی٬ سلاح کافی و اعتماد مردم. اگر یکی از این سه اصل را باید از دست داد٬ سلاح را فرو بگذاریم و اگر از اصل دیگری نیز باید چشم پوشید٬ از خوراکی بگذریم زیرا مرگ چون ناچار است چندان مهم نیست اما بدون اعتماد مردم هیچ حکومتی پایدار نمی ماند.
«کنفسیوس»
«علیرضا غفاری»
در لحظه شنیدن آزاد سازی خرمشهر٬ بُرد ایران در مقابل استرالیا در بازیهای مقدماتی جام جهانی٬ یا حتی همین چند روز پیش و پس از قهرمانی پرسپولیس٬ مردم ایران شادی کردن. اما هیچکدومش یه حال و هوارو نداشت. جنسشون٬ طعمشون٬ عطرشون٬ ماهیتشون و ... فرق می کرد٬ نه؟!
شاید خیلی ها نتونن این سه موقعیت رو با هم مقایسه کنن. حتی اگر هم بخوان٬ اصلا ندیدن که بتونن. باور کنید رسانه در خلق هیجان جادو میکنه. رادیو٬ این رسانه انفجاری٬ برای همیشه تاریخ تاج افتخار اعلام خبر آزاد سازی خرمشهر رو بر سر خواهد داشت. گرچه تلویزیون هم بیکار ننشسته بود و برنامه های فوق العاده ای رو به نمایش گذاشت. بارون شیرینی و نقل و شکلات٬ سراسر کوچه ها و خیابونا رو فرا گرفته بود و در اوج نگرانی ها و گرفتاری های ماحصل جنگ٬ پایکوبی و احساس غرور و عظمت ملی٬ در تک تک سلولهای بدن هر ایرانی حس می شدو روح همه رو نوازش می داد. هنگامه ای بود و خاطره ای که هرگز فراموش نخواهد شد.
اما سالها بعد جشن های شادی و سرور دیگه ای رو مردم ایران تجربه کردن. اونها همدر دل التهاب و نگرانی پدید اومدن. اینبار تلویزیون و کمی عقب تر از اون٬ رادیو٬ هیجان رو به درون جامعه تزریق می کردن. شاید از مدتها قبل گوشها به دهان مجریان و تحلیلگران سپرده شده بود و ریتم قلبها با لحن گویندگان تغییر میکرد. بُرد و باخت گلادیاتورهای جامعه مدرن در عرصه های بین المللی و ملی٬ به غرور و حیثیت مردم الصاق شده بود و تا حدی پیش رفت که در یکی از جریانات عده ای ذوق مرگ شدنو از شادی قلبشون ایستاد و در جریانی دیگه روح توده ایِ مردم هوادار٬ به خرابکاری و خشونت انجامید و شاید هم عده ای٬ از غم باخت دِق مرگ شدن. چیزایی که هرگز در حادثه اول اتفاق نیفتاد!
این گفت: عشق مثل سرخک میمونه. آدم یه بار تو عمرش میگیره و دیگه نمی گیره. اینقدر جوش می زنی و دون دونای مریضیت میریزه بیرون که تابلو می شی. همه می فهمنو خیلی ها هم ازت فاصله می گیرن. یه عالمه دستورالعمل هم دلسوزات بهت میدن که طبق اون پرهیزونه باید جلو بری تا بدتر نشیو زودترم خوب بشی. رسوائی و سینه چاکیو زردمبو شدن و اشکهایی که در فراغ یارت می ریزی از سرْ درونت همه رو آگاه میکنه و از همه مهمتر تو متعهدی ... تا آخر عمرت متعهدی. به خودش یا به خاطراتش. دیدی بعضیا چقدر ضاین؟! تا مثلا زنشون میمیره٬ می دوانو میرن خواستگاری یه بابای دیگه و هنوز چهلم زنِ خدابیامرز نشده٬ مجلس عقد و عروسیِ اینا براست. واقعا که آدم شاخاش میزنه بیرون....
اون هم گفت: اما به نظر من عشق مثل تبه. تو در گیر میشی با یکی که یه دفه یا یواشکی٬ پا گذاشته تو دلت، عواطفت، فکرت و روحو روانت. تا مدتی درگیرشی. بدون اون هیچ جا نمی ری و هیچ چیز نمی خوری٬ داری فکر میکنی٬ اونم هست. داری می خندی٬ اونم هست. داری هرکاری میکنی٬ اون هم هست. اما اومدیمو رفت٬ حالا دیگه حضوری نیست که تو تبی داشته باشی .... پس می ره تا وقتی که دوباره یکی دیگه بیادو پا بذاره....
این یه دفعه گفت: میگما این سوالت خیلی چند پهلو بود. تب و سرخک٬ مریضین. بیمارین. از ضعف و بی احتیاطی میان. درمون میشن٬ از بین می رن.چیکار داره به یه حس متعالی؟!
اون جواب داد: خوب آره. شاید. اما عشق هم یه جور بیماریه دیگه. برو تو لغت نامه ها بخون٬ می فهمی. حداقل یه جور جنونه. اما من این سوالو در مورد یکی از زوایای همین حس انسانی پرسیدم و جوابشم مهمه. شایدم خودم هم نمی دونم. آخه همه می گن عاشقن و دو روز بعدش هم عشقشون به شکست می رسه. بعد هرکی یه عکس العملی از خودش نشون میده. یکی هنوز عاشقه و در تب و تاب٬ که می بینی سِپتی سِمی گرفته و عاشق چار نفر دیگه هم شده. اون یکی تا معشوقش(!) می ذاره میره٬ یه لیست از معشوقای دیگه رو رو میکنه که تو نوبتن. یکی دیگه هم٬ یه روزی٬ یه جایی٬ یه گوشه چشمی دیده و عاشق شده و بعد... شده تارک دنیا. خوب حالا عشق تب بود یا سرخک؟
ادامه دارد....

