
از روزی که ماهی سیاه کوچولو ته اون برکه دنیا اومده بود٬ از پدر و مادرش می شنید که دنیا خیلی بزرگتر از اونه که فکر میکنه! خارج از این برکه٬ رودخونه ها٬ دریاها و اقیانوسهایی هستن که رسیدن به اونها آرزوی هر کسیه! موفقیت و خوشبختی یعنی: «دریایی فکر کردن و زندگی کردن!»٬ پس باید قوی بشه و شنا کردنو خوب یاد بگیره...
وزغ های پیر هم٬ در طول تمام مدت شبانه روز٬ روی برگهای نیلوفر و لای نی های دور برکه نشسته بودنو در آوازهاشون وصف اقیانوسهارو میگفتن!... سنجاقکها هم هر موقع که به برکه سَرَک می کشیدن٬با طنازی تمام٬ از خاطرات سفرشون و زیبائی های دریاچه ها تعریف می کردن. مرغابی ها هم٬ هر ساله٬ سر راه مهاجرت سالیانشون٬ تا می تونستن از عظمت دریا و جمعیت ماهیان آزاد و خوشبخت اقیانوسها٬ حرفها میزدن... خلاصه که٬ هر روز بیشتر از روز پیش٬ زیبائی عروس ماهی ها و هیبت نهنگها در رویاهای ماهی کوچولو نقش می بست...
بالاخره ٬ کم کم٬ ماهی سیاه کوچولو کمی بزرگتر شد. خیلی چالاک و خیلی قوی٬... و از همه مهمتر٬ بسیار باهوش. در تمام این مدت٬ به کلمه کلمه حرفهای بزرگترا و دنیا دیده ترا فکر کرده بودو بالاخره راه حلی به ذهنش رسیده بود تا اهالی برکه هم «دریایی» بشن!... خُب٬ راه افتاد... اون تصمیمشو گرفته بود... با شجاعت و افتخار٬ داد زد:"من٬ همه شما رو به آرزوهاتون می رسونم" و شروع کرد به کندن گوشه ای از برکه که شنیده بود از اونجا میشه به دریا رسید...
اول کسی اون جدی نگرفت!... بعضی ها بهش خندیدن!...بعضی های دیگه هم براش حرف درآوردن که دیوونست!... وزغهای پیر هم کماکان به خوندنشون ادامه می دادن٬ اما زیرچشی اونو نگاه می کردن...
"واااای خداااا! اولین قلوه سنگو کندم!... بیاییییین کمک!"... و... همین! ... ناگهان چند قورباغه ناشناس ریختن سرشو ... .

راستش «دریایی شدن» یعنی از بین رفتن برکه! ... مُنتها٬ کسی از زندگی کردن تو «برکه» ناراحت نبود که!
پ.ن: کلیه حقوق این داستانک متعلق به نویسنده آن بوده و هرگونه کپی برداری یا انتشار آن بدون ذکر نام وی و منبع بر خلاف حقوق مولفین می باشد.






