تبليغاتX
باید به خورشید پیوست

باید به خورشید پیوست

تلاشی برای مثبت اندیشی و حرکت

ماهي سياه كوچولوي من به ماهي سياه كوچولوي صمد بهرنگي هم ربط داره هم نداره.

از روزی که ماهی سیاه کوچولو ته اون برکه دنیا اومده بود٬ از پدر و مادرش می شنید که دنیا خیلی بزرگتر از اونه که فکر میکنه! خارج از این برکه٬ رودخونه ها٬ دریاها و اقیانوسهایی هستن که رسیدن به اونها آرزوی هر کسیه! موفقیت و خوشبختی یعنی: «دریایی فکر کردن و زندگی کردن!»٬ پس باید قوی بشه و شنا کردنو خوب یاد بگیره...
وزغ های پیر هم٬ در طول تمام مدت شبانه روز٬ روی برگهای نیلوفر و لای نی های دور برکه نشسته بودنو در آوازهاشون وصف اقیانوسهارو میگفتن!... سنجاقکها هم هر موقع که به برکه سَرَک می کشیدن٬با طنازی تمام٬ از خاطرات سفرشون و زیبائی های دریاچه ها تعریف می کردن. مرغابی ها هم٬ هر ساله٬ سر راه مهاجرت سالیانشون٬ تا می تونستن از عظمت دریا و جمعیت ماهیان آزاد و خوشبخت اقیانوسها٬ حرفها میزدن... خلاصه که٬ هر روز بیشتر از روز پیش٬ زیبائی عروس ماهی ها و هیبت نهنگها در رویاهای ماهی کوچولو نقش می بست...
بالاخره ٬ کم کم٬ ماهی سیاه کوچولو کمی بزرگتر شد. خیلی چالاک و خیلی قوی٬... و از همه مهمتر٬ بسیار باهوش. در تمام این مدت٬ به کلمه کلمه حرفهای بزرگترا و دنیا دیده ترا فکر کرده بودو بالاخره راه حلی به ذهنش رسیده بود تا اهالی برکه هم «دریایی» بشن!... خُب٬ راه افتاد... اون تصمیمشو گرفته بود... با شجاعت و افتخار٬ داد زد:"من٬ همه شما رو به آرزوهاتون می رسونم" و شروع کرد به کندن گوشه ای از برکه که شنیده بود از اونجا میشه به دریا رسید...
اول کسی اون جدی نگرفت!... بعضی ها بهش خندیدن!...بعضی های دیگه هم براش حرف درآوردن که دیوونست!... وزغهای پیر هم کماکان به خوندنشون ادامه می دادن٬ اما زیرچشی اونو نگاه می کردن...

"واااای خداااا! اولین قلوه سنگو کندم!... بیاییییین کمک!"... و... همین! ... ناگهان چند قورباغه ناشناس ریختن سرشو ... .

مي خواستم اين داستانكو تقديم كنم به همه ماهي سياهاي كوچولويي كه قرباني قورباغه هاي نامرد شدن...

راستش «دریایی شدن» یعنی از بین رفتن برکه! ... مُنتها٬ کسی از زندگی کردن تو «برکه» ناراحت نبود که! 

پ.ن: کلیه حقوق این داستانک متعلق به نویسنده آن بوده و هرگونه کپی برداری یا انتشار آن بدون ذکر نام وی و منبع بر خلاف حقوق مولفین می باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

كنجكاوي و تحقيق و مشاهده از مهمترين پارامترهاي خلق يك اثر خوب هنري است

اين یکی میخواد بره یه هفته در بین مددجوها زندگی کنه تا درک بهتری ازشون داشته باشه٬ اون یکی هم به دنبال یک سلول انفرادی دو روزه با تضمین آزادی بی قید و شرط٬ می گرده! ... مثلا می خواد حس بگیره!( اینجاست که جمله مشهورِ «همه دستا بالا ...» به کار میاد... خدا شفا بدهاد!)

پ. ن: بعضی وقتا می تونی لبخند خدا رو حس کنی! ... این جمله هیچ ربطی به مطالب بالا نداشت و شان نزولش رو هم نمی خوام بگم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

وقتی« آیدا» دستگیر شد و روانه یکی از مراکز مددکاری شد٬ باردار و مبتلا به بیماری خانمان سوز اعتیاد بود. اعتیادش تا حدی بالا بود که به ناچار بر روی شکم خود تزریق می کرد و به همین دلیل آبسه های چرکی وحشتناکی بر سطح بدنش دیده می شد. اورا از جزیره -خاک سفید- به مرکز منتقل کرده بودند و با تلاش مددکاران نه تنها پاک شد بلکه بچه خود را نیز با سلامت کامل به دنیا آورد. او که مسیحی بود الان به اسلام گرویده و دلیل این امر را٬ مهربانی و لطف مسلمانان در حق خودش و نامهربانی خانواده و فامیل متمولش نسبت او به هنگام سختی و حتی تردش توسط ایشان می خواند.
فرزندش در حال حاضر در امریکا زندگی میکند و از وضع بسیار خوبی برخوردار است: تحصیل خوب٬ راننده در اختیار و ... . راستش٬ این کودک پس از تولد٬ به شیرخوارگاه آمنه سپرده شده و یک ایرانی متمول ساکن امریکا٬ در مراجعه خود به این مرکز٬ سرپرستی او را پذیرفته و با خود به ینگه دنیا می برد تا قصه سرنوشت عجیب تر و پیچیده تر از آنچه که فکر می شد رقم بخورد...

ترانه علیدوستی

«من٬ ترانه٬ پانزده سال دارم» بر گرفته از داستان زندگی «آیدا»ست و اون مرکز مددکاری٬ متعلق به یک سازمان مردم نهاد (NGO) است که به زودی و بطور مفصل به شما معرفیشان خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

خاکی کرد خودش راگنجشک
- گنجشکِ ریزه میزه ـ
و با بال و سینه و دُم
سطحِ باغچه را هی سابید
                               گودالی ساخت

و هنوز خاک و گَردی که به پا کرده بود
در هوای دور و برِ او می چرخید٬
که با منقارش
دانه هایی را ورچید
                        از دلِ گودال اش٬
و پرید
           تند و تیز:
-پرواز٬ همهء پَرها را٬ پاک خواهد کرد
                                         از گَرد و خاک-

                                                                                                           «سیما یاری»

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

راستش دوست من مشکلات زیادی داره: بی پولی به دلیل بیکاری و عدم پرداخت طلب هاش از طرف بدهکارا٬ یه عالمه قرضو قوله٬ بیماری های متعدد٬ عادت به کشیدن سیگار در حد انفجار (روزی چند پاکت)٬ اجاره نشینی٬ دوری از زن و فرزند و ... . اما توانائیهای زیادی هم داره: روزنامه نگار و نویسنده توانائیه٬ شاعره٬ محققه٬ آشپزیشم حرف نداره٬ قدرت بیان بالایی داره و ترشی درست کردنش به معجزه شبیهِ. وقتی از گرفتاریهاش صحبت می کنه دل آدم کباب میشه و وقتی ناملایمات زندگی رو -که خیلی هاشو نتونستم بگمو بنویسم- در حقش میبینی ناخودآگاه می خوای براش کاری بکنی٬ کارستون. اما اگر از دستت بَرنیاد٬ دچار یاس فلسفی میشی.
... من هم مشکلات خودمو دارم و همینطور محدودیت ها و ناتوانائی های خاص خودم. اما توانائیهایی هم دارم. بعد از اینکه کلی به دوستمو مشکلاتش فکر کردم به این نتیجه رسیدم که هیچکس نمیتونه براش کاری بکنه الا خودش! اما یکی باید اینو بهش حالی میکرد٬ که اینم از توانائیهای منه!  خُب٬ منم این کارو کردم.
... دوستم دیشب خیلی زود خوابید به امید اینکه امروزو یه جور دیگه شروع کنه! با تحرک بیشتر و تکیه به زانوهای خودش. قرار شد از زمین بلند شه و بجای دردل کردن٬ از توانائیهاش استفاده کنه!
... راستش... اگر خوب بجنبه٬ به زودی وضع جفتمون خوب میشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

میگن کسی که از احوال همسایش خبر نداشته باشه مسلمون نیست... میگن حقِ دوست به گردن دوست خیلی زیاده ... میگن و میگن و میگن... اما نمیگن اگر تو از احوال همسایت خبر داشتیو نتونستی دردی ازش دوا کنی... نمیگن اگر دوستت داشت جلوی چشمت مثل شمع آب میشدو تو حتی نمی تونستی بنشینیو به درد دلاش گوش کنی... اگر حتی دیگه بغضتم نتونستی بریزی بیرون یا بری توی بیابونا هوار بکشی... عذاب وجدانتو چیکار باید بکنی؟ ... جواب توقعاتتو از خودتو سرنوشتتو شانستو چه جوری باید بدی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

دوستی از قول پدرش تعریف می کرد که:

یه روز پشه ای نحیف پریدُ روی بدن گاوی نشست. پس از مدتی بلند شد که بره...بیخ گوش گاوه وزوزی کرد و گفت:" ببخشید که مزاحم شدم!" گاوه سری جواب داد:" نه اومدنتو فهمیدم٬ نه رفتنتو!"

cow

کاش ما هم یه جوری زندگی کنیم که بودو نبودمون یه تاثیری داشته باشه!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:55 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

اسفندیار رحیم مشائی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، معاون رئیس جمهور

  مشائی در

 

 لقمه

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

سایت لقمه به عنوان یکی از فعالیت های زیر ساختی صنعت گردشگری ایران معرفی شد

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

یادمان باشد که زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست

                                                       ... زنگ بعد حساب داریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

  • عینکمو پیدا نمی کنم٬ یه زنگ بزن ببینم صداش از کجا میاد!
  • دیشب که درارو قفل کردم٬ اتاق خیلی گرمتر شده بود!
  • بدو بدو از راه پله ها دوئید و خودشو رسوند به حیات.آخه فندکش اینجا آنتن نمی داد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

متن اخبار کار شده در مورد مسابقه عکاسی سایت لقمه در خبرگزاری ها رو میتونید در زیر بخونید:

خبر گزاری مهر: اولین مسابقه عکس سفره‌های افطار برگزار می‌شود

خبرگزاری ایکنا: اهدا جوائزاولین مسابقه عکس سفره های افطار در هفته گردشگری 

خبرگزاری پرسی گلف:پايگاه اينترنتي لقمه برگزار مي كند:

خبرگزاری میراث فرهنگی: جوايز اولين مسابقه عکس سفره هاي افطار در هفته گردشگري اهدا مي شود

جام جم آنلاین ٬  شبکه خبری ایران ٬وبلاگستان محیط زیست٬ کلک آشتی و ...

و همین طور روزنامه فرهنگ آشتی٬ روزنامه همبستگی٬ روزنامه حیات نو و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی 

انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "

 استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ."

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود  و  در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد  کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."

" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  |