پیشنهاد میکنم که دو کتاب«نمایش در ایران» و «تئاتر در ایران» رو بخونید و با هم مقایسه کنید. اولی نوشته بهرام بيضايي است و دومي بهروز غريب پور. اولي قبل از انقلاب نوشته شده و دومي بعد از آن (چاپ اول 1384). هیچکدوم به تئاتر معاصر خودشون (زمان پهلوی و بعد از انقلاب) نپرداختن و تازه یکیشون خاستگاه تئاتر در جهان
را نه یونان٬ بلکه مشرق زمین و از جمله ایران دونسته. اولی از روش تحقیق ضعیفی برخورداره و کتابنامه نداره٬ دومی از این نظر غنی تره اما جالبه که اصلا به اولی اشاره ای نکرده. و عجیب تر اینکه تو دانشگاه ها به اولی استناد میشه و دومی رو تقریبا می کوبن٬ انگار از اینکه کسی ادعا کنه ایران تئاتر داشته و خوبشم داشته٬ متنفرن!
خلاصه که خوبه بخونینشون و از همه مهمتر اینکه توجه داشته باشین که با این دو اثر همه حقایق روشن نمی شه. اصلا حقیقت چی بوده؟ کمتر میشه راجع بش بحث کرد٬ چرا که منابع مکتوبمون٬ نه فقط ضعیف که فقیرن و دردناکترش اینه که در مورد اتفاقات معاصرمون هم٬ همون روند گذشته رو در پیش گرفتیم! سکوت و ننوشتن. ندیدن خوبی ها و بدیها! قبلا بی سوادی فراگیر بود الان چی؟ قبلا... تنبلی و نق زدن فراگیر بوده الان بیشتر!
"شبی خوش برایتان آرزو دارم. آسوده بخوابید و به امید فردایی خوش. اما...
غزه هنوز در محاصره است... به جوانمردان بگوئید... آنها میدانند که چه باید کرد!"
آیا می دانستید در انباری ها و حتی قفسه های کتابخانه های سازمانهای دولتی و غبر دولتی تعداد بسیار زیادی کتاب در انتظار تبدیل شدن به خمیر کاغذ به سر می برند در حالیکه افراد علاقمند بسیار زیادی تنها بدلیل نایاب بودن آنها و یا نداشتن امکان خریدشان٬ حسرت مطالعه و آشنائی با این دوستان خوب٬ دارند.
کاش می شد در این هفته٬ تمامی این کتابها در محلات مختلفی به رایگان در اختیار عموم قرار بگیرند٬ کتابهایی که هزینه های هنگفتی برای خرید آنها صرف شده ولی فرصت مطالعه ای برای آنها پدید نیامده است.
کاش می شد همه ما کتاب هایی را که برای روز مبادا نگه داشته ایم در این هفته با هم معاوضه می کردیمو در تجربه های فرهنگی زیبایمان٬ همدیگر را شریک.
کاش ملت محرومی نبودیم و بلد بودیم که از همه امکاناتمون٬ به خوبی و به نفع منافع دراز مدت هممون٬ استفاده کنیم.
پ.ن: لااقل تا بحال ۵۰ جلد کتاب خوب و علمی رو از بین دورانداختنی های موجود در انبار مازاد سازمانها تهیه کرده ام.
هفته پیش یکی از دوستانم که مدرس سینما هم هست بهم انتقاد کرد که همه از «دعوت» نوشتنو تو هیچی نگفتی! گفتم آخه تا حالا فرصت دیدن این فیلمو نداشتم... بالاخره٬ وسوسه شدم برم اونو ببینم و بیام بگم که:

به نظر من این فیلم٬ اثر هنری خوبیه! یعنی اینکه اگر با تعاریف هنری بخوایم اونو بسنجیم٬ می تونیم بگیم که «حاتمی کیا» تونسته با انتخاب سوژه ای خاص و پرداختن به اون٬ از یکی از ابعادش٬ یعنی مواجهه تعدادی از افراد مختلف با این موضوع و نشون دادن برخی از گزینه های اتفاقیِ انتخابی٬ شوک خاصی رو به مخاطب برای درگیر شدن و جبهه گیری در مورد موضوع قابل بحث٬ وارد کنه. خیلی ها٬ حاتمی کیارو به مردسالارانه فکر کردن٬ متهم کردن و یا نپرداختن او به جزئیات بیشتر را٬ از ضعف های فیلم و سازندگانش دونستن. من عادت به قضاوت های این چنینی ندارم و به نظرم یا باید تئوری مرگ مولف را قبول داشت یا نه.
اگر به تئوری مرگ مولف قائل باشیم٬ باید از خودمون بپرسیم که انتظارات ما٬ به عنوان یک مخاطب عادی و نه به عنوان یک منتقد با رویکردهای خاص٬ در مواجهه با این اثر هنری٬ برآورده شده یا نه؟ که اگر شده٬ پس با اثر خوبی روبرو شده ایم و اگر نه٬ از منظر ما اون اثر ضعیف بوده.
و اما اگر٬ باید نویسنده و کارگردان این فیلم را٬ به عنوان مولف اثر هنری و همراه اون قبول کنیم٬ پس باید از او بپرسیم که چی می خواسته بگه ؟! و اگر حرف و عملش٬ یکی بوده و به نتیجه رسیده٬ تحسین برانگیزه و گرنه باید سعی کنه که به اصلاح عملکرد خودش بپردازه و ما هم حق انتقاد داریم.
به هرحال به نظر من٬ این اثر چون فضای دیالوگ درونی و اجتماعی رو برای مخاطب خودش پدید میاره٬ جالب توجهِ. و باز بدلیل اینکه حاتمی کیا در نویسندگی فیلم نامه و حتی دکوپاژ و تدوین نهایی فیلم٬ سعی کرده که به تجربه های شخصی جدیدی دست پیدا کنه٬ فارغ از موفقیت یا شکستش٬ به من حس خوبی داد. در کل خوشحالم که این فیلمو دیدم.
|
علاوه بر بخش آشپزخانه مجله لقمه شما می توانید از این پس دستور تهیه ترشیجات و غذاهای ایرانی را با قلم م.روان شید در این سایت بخوانید |

"خسته ام... لرز دارم... ضعف همه وجودمو گرفته... دلم میخواد یه جا دراز بکشم شاید کمی جون بگیرم...تب ندارم... سرفه هم نمی کنم... هوا اونقدرم که من میگم سرد نیست... وای خدا! چرا اینقدر زمان دیر میگذره؟... باید بجنبم وگرنه یخ می زنم!... حتی دیگه یه خودکار چند گرمی رو هم نمی تونم تو دستم نگه دارم!..."
هر طوری بود خودمو رسوندم کنار خیابونو یه تاکسی گرفتم به سمت خونه...
"ای بابا!... ترافیکم که نیست٬ پس چرا این بنده خدا راه نِمیره؟.... حتی دیگه حال ندارم که غُر بزنم... دلم گرفته... بغض دارم... اما نمی دونم چرا؟ ... بی پولم؟...نه! به اندازه کافی دارم... بی کارم؟... نه! تازه برای چند نفر دیگه هم ایجاد کار کردم... پس چته لعنتی؟! چرا اینجوری شدی؟ تنها هم که نیستی غصه تنهایی بخوری! ... اَه! چرا نمیرسیم؟ همیشه صد باره رسیده بودما! ..."
اوضاعِ خوبی نبود... قات زده بودم٬ حسابی... خونمون چقدر دور بود!... کوچه هامون چقدر غریب بودن!...برام عجیب بود که این دوتا پای لرزون٬ هنوزم می تونن منو تو این همه فشار بِکِشن!... هر طور بود خودمو رسوندم خونه... و معجزهه اتفاق افتاد! ... چند دقیقه بیشتر نگذشت که همه اون پریشونیا جاشونو به آرامش داده بودن!
خطاب به باراک اوباما- م.روانشید

جناب آقای باراک اوباما
رئیس جمهور منتخب مردم ایالات متحده ی آمریکا
مسیح با سلام آغاز می کند ، محمد هم با سلام آغاز می کند .
مسیح می گوید سلام کن ، اگر اهلِ آن خانه لیاقتِ سلامِ تو را داشتند ، سلام بر آنها وارد می شود ، اگر لیاقتِ سلام تو را نداشتند ، سلام ِ تو به خودت برمی گردد ...
من به تو سلام می کنم ، به خاطرِ 200 سال مشقتی که کشیدی تا به ما ، به سفیدها ثابت کنی که انسانیم ، انسان.
جناب باراک اوباما !
یادم نمی رود مارتین لوترکینگ را چگونه و چرا به گلوله بستند ، مالکم ایکس را هم خوب می شناسم .
من نویسنده ی یکی از همین کوچه های ایرانم ، اما وقتی تو رای آوردی انگار مردمِ من به تو رای داده اند . دوستی می گفت انتخابِ اوباما انگار انتخاب خاتمی برای ایران بود ، چرا دروغ بگویم ، وقتی تو رای آوردی انگار من هم ذوق کردم ، یک سیاه ، یک سیاهِ 47 ساله ، سایه نشینِ کاخِ سفید شده ، سرم را بالا می گیرم چون من هم سال هاست خودم را یک سیاه می دانم ، یک سیاهِ زخم خورده .
ساعتِ 5:30 دقیقه ی صبح ، شاید وقتی که تو خواب بودی ، یادداشتی نوشتم ، نه به خاطرِ اینکه حالا تو آقای ایالاتِ متحده ی امریکا هستی ، به این خاطر که تو هم نژاد منی ، یک سیاه در جامعه ی خود ، کسی که از میان تاریکی به کاخِ سفید رسید ...
باراک !
همه ی سیاه های همه ی جهان را رو سفید کن .
ایران
17/8/1387
ادامه مطلب

یا باید از هوای آلوده بنالین یا از مشکلات ترافیک روزای بارونی. دیروز تازه فهمیدم که خونمون در تهران، حتی از بعضی از شهرهای اطراف پایتختم دورتره!
راستش، وقتی به سمت خونه راه افتادم، آفتاب تازه غروب کرده بود...کلی وایستادم تا بلکه سرو کله مسافر کش محترمی، برای اولین بخش سفر داخل شهریم، از راه برسه. ولی از اونجائیکه با اومدن بارون، تعداد مسافرکشان محترم آب رفته بودو انتظار به جائی نمی رسید٬ عزمم رو جزم کردمو راه افتادم... راند اول بعد از بیست دقیقه به پایان رسید و نوبت کورس بعدی شد...
"وااااایییی خدا! این همه جمعیت اینجا چیکار میکنن؟!" سوالی با پاسخ اظهر من الشمس که از سر تعجب و ناامیدی از پیدا کردن تاکسی خالی، در ذهنم خطور کرد..."اشکالی نداره٬ با اتوبوس میرم" جوابی که بعد از اون سوال به خودم دادم... بیست دقیقه بعد، اتوبوس سعی کرد که راه بیفته! آخه باید قدم به قدم و پاورچین حرکت می کرد... "آقا پاشو ... آقا! آخرشه" اینارو بغل دستیم٬ از سر لطف به من که از خستگی خوابم برده بود می گفت. نفهمیدم چجوری پریدم پائین و بعدش دوباره چجوری پریدم بالا! آخه، تازه وسط مسیر بودیم که بغل دستیم به مقصد رسیده بود!....
بالاخره از اتوبوس پیاده شدم تا سوار ماشین بعدی بشمو کمی از راهو با اون برم... ده دقیقه ای گذشتو ابرا و درختای بالای سرم حسابی خودشونو روی من تکوندنو اصلا فکر این نبودن که خیس شدن بیش از حد و بی موقع، میتونه آزار دهنده باشه... بالاخره یک صندلی خالی رو در یک وَن شناسایی کردم و قبل از اینکه راننده محترم بتونه بی خیال من بشه، سوار ماشینش شده بودم٬ اما... تنها چند دقیقه بعد ماشین خاموش شد! نه! اشتباه نکنید! خراب نبود بلکه٬ دیگه نمی تونست حرکت کنه...
خوب شد همه یکی یه دونه گوشی موبایل همراشون بود... زیر یک سقف نشسته بودیمو داشتیم در هوای قشنگ پاییزی٬ بازی می کردیم تا گذشت زمان را در سکون متوجه نشیم! حتی نمی تونستیم پیاده به رفتنمون ادامه بدیم٬ چراکه از زمین و زمان، آب بود که می بارید...
بالاخره راه باز شدو پس از بیست دقیقه ماشینمون به راه افتاد و من یک ربع بعد به ابتدای آخرین کورس سفرم رسیدم...
اینبار دیگه از همه بدتر بود... هرچقدر نذر٬ نیاز٬ تلاش... نخیر ماشین گیر نیومد که نیومد... دوباره من بودمو راهی که با اولین قدمها شروع شد...
بوق!... صدایی که معجزه کرد... پریدم بالا ... سه نفری سوار شدیم... راننده ای جوون و لوطی این ماشینو می روند. خیلی زود با یکی از مسافرا شوخیشون گرفت و تا آخر مسیر گفتنو خندیدیم. اما من، بعد از چهار ساعت به خونه رسیده
بودم... چیزی که هرگز فکرشو نمی کردم!
ظهر جمعه دو هفته پیش٬ برای خرید یک کتاب٬ سری به میدان انقلاب زدم. همه معتقد بودن که با دست خالی برخواهم گشت. اما من شانس خودمو امتحان کردمو نه تنها اون کتاب مورد نظرمو خریدم٬ بلکه از کتابهای حراج شده کنار پیاده رو٬ چند جلد کتاب دیگرو هم با قیمتی نازل تهیه کردم. در بین اون کتابها٬ رمان کوچکی با نام «خداحافظ آقای چیپس» هم در سبد خریدهای من قرار گرفت. قیمت بسیار بسیار ناچیز و هوس من برای خوندن یک رمان برای عوض کردن حال و هوای فکریم از یک طرف و جذابیت نام کتاب و تعریفی که ازون در پشت جلدش آورده شده بود از طرف دیگه٬ انگیزه ام رو برای خریدش٬ دوچندان کرد. به سرعت و طی چند ساعت متوالی این کتاب جیبی ۸۸ صفحه ای رو خوندم و لذتی که به دنبالش بودم رو هم بردم. اما٬ این جملات رو نه به دلیل موافقت کامل با منتقد روزنامه "ایونینگ استار"٬ بلکه برای درمیون گذاشتن چند پاراگراف جالب از این داستان و مشارکت لذت فرهنگیشون با شما نوشتم:
«بچه ها٬ برای بدست آوردن است که گریه می کنند٬ و بزرگترها برای از دست داده هایشان اشک می ریزند.»
«آنان که عاشق هستند٬ صبورند و وفادار و مثل گَوَن کوهی ریشه در خاک دارند. و آنانی که از پی جاه و مقام می آیند٬ خواه نا خواه روزی بدنبال جاه و مقام و موقعیتی بهتر٬ خواهند رفت.»
آنانی که به دستگیره های زیستن آویزان هستند٬ طبیعی است اگر بترسند٬ اما بی شک آنانی که مورد گزینش «زندگانی» و «حیات» قرار می گیرند٬ هرگز نخواهند ترسید.»
برگرفته از کتاب «خداحافظ آقای چیپس» اثر جیمز هیلتونز٬ ترجمه مصطفی سادات گوشه
«آقای چیپس» در ادبیات انگلستان برای خود جایگاهی مناسب یافته است. من هرگز اثری چنین عالی ندیده ام. اثری که نشان دهد چگونه یک انسان واقعی٬ می تواند در کمال صلح و آرامش با واقعیت های زندگی برخورد نماید.
«آقای چیپس» یک تحلیل عالی از تخیلاتی است که امکان دارد در زمان پیری هنگامی که موها خاکستری شده است و انسان به تمام معنی خواب آلوده و غرق در رویاها و خاطرات خویش است٬ به انسان روی آورد.
«هاروارد اسپرنیک٬ منتقد روزنامه ایونینگ استار»
از این پس شما می توانید در کنار مطالبی همچون خبر،مقالات علمي،عكس هاي ديدني، دستور پخت غذا، دانستني هايي در مورد خوراكي ها و ... به خواندن داستانهايي كه به نوعي در آنها از غذا يادي شده و يا مستقيما به غذا ربط دارد هم بپردازيد. اين در حاليست كه ما آمادگي دريافت و انتشار داستانهاي غذايي دوستان خود را نيز داريم و از همين جا از همه ايشان دعوت به همكاري مي كنيم.
روابط عمومي سایت لقمه ضمن اعلام اين مطالب، از آماده شدن اين سايت براي برگزاري دومين دوره از مسابقات خاص خود خبر داد و گفت كه شمارش معكوس براي برگزاري آن شروع شده است.
این گفت: نمی دونم چرا هرچی لعنتشون میکنیم بدتر میشه؟ تا دیروز یه جور اذیت میکرد. حالا صد مرتبه بیشتر!
اون گفت: خُب اشتباهت همینجاست دیگه! به قول انرژی کارا٬ انرژی بدی که برای دیگران میفرستی٬ اول به سراغ خودت میاد. به قول مذهبی ها هم بدترین کاری که میشه در حق کسی کرد٬ اینه که لعنتش کنی. اونوقت تو از خدا خواستی رحمت خودشو از اونا دریغ کنه...
این گفت: خُب٬ چه بهتر...
اون گفت نه دیگه... اینجوری بلا سرت میاد دیگه. می دونی عقل یکی از بزرگترین نعمات الهیه. اما تو و امثال تو باعث میشن که اونا ازش بی بهره بشن!... من باشم دعاشون میکنم تا خدا عقلشون بده٬ شاید کمی فکر کردنو کمتر اذیت شدیم. اما تو لعنت میکنی و اونا هم هِی از همه چی بی بهره میشن... خُب معلومه که بیشتر اذیتت میکنن دیگه.







