تبليغاتX
باید به خورشید پیوست

باید به خورشید پیوست

تلاشی برای مثبت اندیشی و حرکت

شبِ یلدا ، شبِ خلوت و تنهایی است

شبِ : دوستت دارم

 

م . روان شید

بامداد 29 / 9 / 1387 ساعت 7:11 

شب یلدا می آید ، می آید و می رود ، این شب شاید خیلی با شب ها و روزهای دیگر فرقی نداشته باشد ، شاید یک جور سنت ، شاید یک جور آیینِ دوست داشتن فقط در آن نهفته باشه ، یک جور سنتِ یادآوریِ اینکه دوستت دارم .

جوش و جلا می زنیم که در آن شب تنها نمانیم ، جوش و جلا می زنیم که در آن شب خواب نمانیم ، به تکاپو می افتیم که بیدار باشیم و بیدار بمانیم ، برای چی؟

آن شب تنها یک دقیقه ، یک دقیقه با شب های دیگر فرق دارد ، تنها یک دقیقه زمان برای عشق ورزی و دوست داشتن بیشتر است ، اما همه برای همان یک دقیقه چه تدارک ها که نمی بینیم ،     چه ها که نمی کنیم ...

معشوق من زیباست ، سخت زیباست و دوست داشتنی ...

برای آن یک دقیقه ، برای همان یک دقیقه ی کمیاب ، چه انتظارها که نمی کشم .

عاشق که باشی ارزش و لذت همان یک دقیقه ی ناچیز را می توانی با تمام جانت حس کنی ، همان یک دقیقه دیدنِ معشوق ، به هزار سال می ارزد ، به هزار روز تلخی و تنهایی ...

معشوق من زیباست ، سخت زیباست

ای کاش بداند ، و ای کاش من بدانم که یک دقیقه بودن با او و دیدنش و بوییدنش چه بهشتی را به خانه ی من می آورد ...

خدایا ! خدایا !

امشب در آن دقیقه ی عزیز

مرا در پیشگاهِ زیبایم

ببخش و بیامرز

آمین .

 

برای شركت در مسابقه پر هیجان و خاطره انگیز عكاسی شب یلدا به
سایت فراگیر لقمه مراجعه كنید


پ.ن:  شبکه خبری برنا


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

امروز فرزند کعبه را به شعر عشق جاودانه کرده اند

نوش باد

------------------------------------------------------------

الزيدي (خبرنگار عراقی) هنگام پرتاب اولين كفشش خطاب به بوش گفت: "اين هديه عراقي ها به توست.اين بوسه خداحافظي است." او كه بلافاصله كفش ديگرش را به سوي بوش پرتاب كرد گفت:" اين هم از سوي بيوه‌ها، يتيمان و افرادي است كه در عراق كشته مي‌شوند".

ضمن اینکه ازتون دعوت میکنم شما هم در سایت نروژی با خبرنگار عراقی همراهی کرده و لنگه کفشی بر سر جنایت کار جنگی امریکا بکوبید٬ توجهتون رو هم به نوشته خواندنی به قلم دوست خوبم٬  محمد علی خبیر٬ در همین مورد جلب میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این: آی آی آیییی!

اون: چی شده؟! چرا می نالی؟!

این: خیلی وقته که اینجا نشستم... آآآآیییی!... جام خیلی بده! پدرمو در آورده! ... هیچ کیَم به دادم نمی رسه!

اون: وا! خوب پاشو بشین اونور!... شاید زیرت یه میخه!

این:نههههه! ... نمی تونَََََََــَــَــَــَــَـم! .... حال ندارم! پاهام درد میکنه! سرم گیج میره!

اون:باشه ... اما بهتر از اینه که با این همه ناراحتی سر کنی! ... فقط چند لحظه به خودت فشار بیاری همه چیز حله!

این:نههههه! ... آآآآیییی!...به تو چه؟!... چرا داری تو زندگی من دخالت میکنی؟... کی به تو گفته که تو چیزی که به تو ربط نداره فضولی کنی؟ ... بی حیا!... تو به زیر من چیکار داری؟ ... به مسائل شخصی من چیکار داری؟... اصلا دلم میخواد اینجا بشینم به کسی چه مربوط؟... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییی مردم!...آآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییی هوار!... یکی منو از دست این یارو نجات بده!  

اون:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

آیا "عشق به خدا" و "عشق به فرزند" از یک جنس است؟

عید قربان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این: آی آی آیییی!

اون: چی شده؟! چرا می نالی؟!

این: دوساعته که اینجا نشستم... آآآآیییی!... زیرم یه میخه! پدرمو در آورده! ... هیچ کیَم به دادم نمی رسه!

اون: وا! خوب پاشو بشین اونور!

این:نههههه! ... نمی تونَََََََــَــَــَــَــَـم! .... حال ندارم! پاهام درد میکنه! سرم گیج میره!

اون:باشه ... خوب بذار کمکت کنم

این: نَههههه!... بهم دست نزن... آآآآیییی!.. راستشو بگو چه نقشه ای داری؟!... آآآآیییی!.. اعتراف کن! ... می خوای سرم کلاه بذاریو جامو بگیری٬ نه؟!... آآآآیییی!... .

اون:

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

روز دانشجو٬ بر همه دانشجویان عزیزم مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی 

این: آی آی آیییی!

اون: چی شده؟! چرا می نالی؟!

این: دوساعته که اینجا نشستم... آآآآیییی!... زیرم یه میخه! پدرمو در آورده! ... هیچ کیَم به دادم نمی رسه!

اون: وا! خوب پاشو بشین اونور!

این:نههههه! ... نمی تونَََََََــَــَــَــَــَـم! .... حال ندارم! پاهام درد میکنه! سرم گیج میره!

اون:باشه ... خوب بذار کمکت کنم

این: نَههههه!... بهم دست نزن... آآآآیییی!.. تو نه! ... بذار فلانی بیاد!

اون: بالخره مشکلته میخه یا ....؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این: آی آی آیییی!

اون: چی شده؟! چرا می نالی؟!

این: دوساعته که اینجا نشستم... آآآآیییی!... زیرم یه میخه! پدرمو در آورده! ... هیچ کیَم به دادم نمی رسه!

اون: وا! خوب پاشو بشین اونور!

این:نههههه! ... نمی تونَََََََــَــَــَــَــَـم! .... حال ندارم! پاهام درد میکنه! سرم گیج میره!

اون:باشه ... خوب بذار کمکت کنم

این: نَههههه!... بهم دست نزن... آآآآیییی!.. حالا نه! ... بذار یخورده دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این: آی آی آیییی!

اون: چی شده؟! چرا می نالی؟!

این: دوساعته که اینجا نشستم... آآآآیییی!... زیرم یه میخه! پدرمو در آورده! ... هیچ کیَم به دادم نمی رسه!

اون: وا! خوب پاشو بشین اونور!

این: آخیش!... خدا عمرت بده!... اگر من تو رو نداشتم می خواستم چیکار کنم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

یه روز نزدیک بود از دست یکی از مدیران گروه پرسی گلف کتک مفصلی بخورم! راستش قضیه از این قرار بود که سیاست کلی رو٬ نشون دادن زیبائی ها و خوبی های مملکتمون تعیین کرده بودمو گفته بودم که در این دنیای معاصر ما٬ همه٬ خوب یا بد٬ داخلی و خارجی٬ راست و چپ٬ کمر همت بستنو فقط دارن ضعف های مارو نشون میدن٬ مشکلاتمونو میگن٬ نقص ها و کاستی ها رو میگن و ... . اما ما میخوایم کمی هم از نکات مثبت حرف بزنیم! از خوشگلی ها و زیبائی هاش بگیم! و ... . نه اینکه من ندونم چقدر سختی وجود داره! نه اینکه من تو پر قو زندگی کنمو از مسائل عمومی جامعه خبر نداشته باشم! نه اینکه تناقضات داخلی و خارجی٬ پیش روی هر ایرانی رو درک نکنم! ... اما معتقدم اگر کورسویی از امید نداشته باشیم (که میشه بیشترشم داشت)٬ دیگه فاتحه هممون خوندست.
خلاصه بعد از همه این حرفها که از روز اول برای هیئت تحریریه به کرات تکرار شده بود٬ اون روز مجبور شدم تمام اخبار یکی از سرویسها رو رد کنم! اونم به دلیل تضاد با سیاست های اعلام شده!
بعد از اتخاذ این تصمیم بود که ناگهان دبیر محترم اون سرویس٬ به سراغ من اومد و مثل اینکه بزرگترین جانی قرن و دیده باشه٬ فریاد میزد: "چرا باید دروغ بگیم؟!... چرا نباید روشنگری کنیم؟!" ... من هم رفتم براش چایی ریختمو آوردمو گفتم که: "در عصر انفجار اطلاعات مگه میشه خبری در جایی درج بشه و کسی ازون بی اطلاع بمونه؟! ... مسئله اینه که اون اخباری که تو تهیه کردیو صد جای دیگه هم کار کردن٬ اما اخباری از جنس اخبار مارو٬ ظاهرا فقط ما کار میکنیم که اون هم ..." ... چند دقیقه بعد روی همو بوسیدیمو اون آقا خداحافظی کردو رفت!

راستش خیلی سخته که دیگه نمی تونیم خوبی های خودمون رو هم باور کنیم!

پ.ن: پرسی گلفو بعد از دو ماه ترک کردم و یک ماه بعد هم کلا تعطیل شد و دو نفر اصلی اون به جرم کلاهبرداری از سمت کل اعضای هیئت تحریریه متهمند و معلوم نیست کی و کِی می خواد دستمزد خبرنگارارو بده؟! اما اگر دوباره فعال بشه و همون سیاست ها رو پیش بگیره...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این: یه دکتر زیبایی سراغ نداری! باید حتما پیشونیمو عمل کنم!

اون: بابا اینکارا برای چیه؟ میدونی ما ایرانیا تو دنیا بابت عمل زیبایی مضحکه شدیم! همه دارن راجع به دماغهای اصلاح شده ما مینویسن!... از تو خیلی بعیده!

این: چرا حالیت نیست؟! من گفتم «پیشونیم»٬ نه دماغم!

اون: آخه مگه پیشونیت چشه؟!

این: از این مردم بپرس! انگار همه میتونن توی پیشونیم بخونن «اُسکُل»... هر کی میاد میخواد یه جوری بکنه و بره! خلاصه فکر کردم اگه عملش کنم کمی راحت میشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

ما از دست شما جقله های راحتِ طلبِ تنبلِ بی خیال باید به کی شکایت ببریم ؟

می خواهم از (این) و (اون) آقای اسلامی کمک بگیرم ...

(این) میگه : راستی خبرها را برایم میل کردی ؟ (اون) میگه : نه ، اینترنت قطع بود،فردا حتما میل می کنم ...

این روزها همه در حال میل کردن هستن،همه دارند چیزهای ارسالی برای همدیگه را میل می کنند ، مسخره نیست ؟؟ راستی چرا این قدر واژه ها را خلاصه می کنیم که یک چیز افتضاح از توش در بیاد ؟ این به اون میگه :به خدا من میل کردم ، مگه ندیدی ؟ اون هم میگه : به جان تو منم میل کردم ...

***

دوستان ! اسم اون چیزی که برای هم می فرستیم ایمیل است ، می تونیم فارسی هم بگیم : برات یک یادداشت فرستادم، یا یک نامه ... اگر هم می خواهیم اسم اصلی را به کار ببریم حداقل کامل تلفظ اش کنیم: (ایمیل) نه (میل)...

می خوام دیگه حالتون از (میل) کردن به هم بخوره...

(این) میگه:چیزم را برات میل کردم ، (اون) میگه : منم چیزم را برات میل کردم ...

هوی ! هوش ! همه دارید همدیگه را میل می کنید ؟خسته نشدید؟

(این) با عشوه میگه: استاد به خدا من اون چیزی که فرستاده بودی میل کردم،(اون) میگه:نه ، اگه میل کرده بودی من متوجه می شدم ...

***

آهای دوستان بیایید چیزهایمان را برای هم ایمیل کنیم ، به خدا این همه میل کردن آدم را خفه می کنه ...

***

اصلا به جهنم ... هر کی دلش می خواد ، میل کنه ،اونقدر میل کنه تا خفه بشه...

                                                                              م.روان شید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

امروز به من خبر دادن که در جستجوی گوگل ۷۰۸ صفحه به سایت لقمه دات کام اختصاص پیدا کرده و پیش بینی میشه که تا چند ماه دیگه در ابتدای لیست قرار بگیره.

لازمه بدونین که این کار ما بدون استفاده از ترفندهای ویژه تبلیغ در گوگل صورت گرفته و تنوع مطالب و تعداد بازدیدکننده ها٬ این نتیجه رو در پی داشته!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

آيا واقعاً باندبازي در ارتباطات وجود ندارد؟

روزنامه نگاران در مكتب چه كساني تعليم ميبينند؟!

    كامنتي را خواننده محترمي تحت عنوان برخورد باندي در سمينار «گفتمان سازي رسانه‌اي» گذاشته بودند كه جناب آقاي ضيايي‌پرور خواهان سند براي آن شده بودند كه بعلت نداشتن مدرك «منتقد ارتباطات» از ايشان عذرخواهي نموده بودند. اما اين سوال باقي مي‌ماند كه آيا باند بازي در عرصه ارتباطات وجود ندارد؟؟؟ اگر به مكاتب «علامه» «تهران» «امام صادق» «واحد علوم و تحقيقات» و «آزاد مركز» نظري انداخته شود مشخص مي‌شود كه اين گروه‌ها تا بحال «غير» را در ميان خود راه نداده‌اند.

متن کامل

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  | 

این میگفت :"نمی دونم با این بوی دهنم چیکار کنم؟"

اون بهش گفت:" خوب کاری نداره! بوگیر نصب کن!"

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط محمد صالح حجت الاسلامی  |